'The most desperate I have ever been
-
تاریخ: 1395/11/13 ساعت: 14:53
آخر این انتظار، برا من به.اون تلخی که فک میکردم نبود. خدایا شکرت. هزار بار دومین 24 ساعت طولانی و تلخ زندگیمو گذروندم. از ریفرش کردن صفحه های خبری خسته ام. از این انتظار لعنتی. از این که حتا نمیدونم چه دعایی باید بکنم! نمیدونم یکی از اون 20 نفر، ممکنه اون باشه یا نه!
تنها زمانی واقعن صبور خاهی شد، که باور کنی صبر کردن قدرت است، نه ضعف
-
تاریخ: 1395/11/13 ساعت: 14:53
آخرین باری که من تو اون ساختمون نشستم، روز خوبی نبود. بعد از اون روز، دوبار دیگه ام از جلوش رد شدم. و حالا خبر رسیده بود پلاسکوی بلند مرتبه ی دوس داشتنیه نوستالژی! ریخته. من اصن نمیدونم چن نفر از آدمایی که پلاسکو پلاسکو از دهنشون نمی افته، بخش زیادی از خاطراتشون تو پاساژ پوشاک مردونه ای که فقط یکی د...
fuck them all
-
تاریخ: 1395/11/13 ساعت: 14:53
با خودم فک کردم یکی مث این، نشسته پشت میزش، روسری شو تا ابروهاش کشیده پایین و واسه من خاطره از تجدید وضو تو نماز عید فطر تعریف میکنه و تاکیید میکنه که تجدید وضو ینی اینکه دوباره وضو گرفته! لابد با آب کر! و قبلشم نیت کرده و قربت الی الله گفته! فکرم میکنه خیلی کارش درسته. همشون فک میکنن خیلی کارشون در...
ذهن زیبا
-
تاریخ: 1395/10/15 ساعت: 9:16
مه اومده تا پشت پنجره. پنجره رو که وا کنی مه توی صورتته. توی چشمات. نزدیک. نزدیک. نزدیک. توی حلق آدم. توی چشم و چار و نفس آدم. اوپن د دور. اوپن د ویندو. اوپن یور آیز اند لوک ات دیس. کلوزلی. چیزی که میبینی منم. له شده توی این روزها.توی آدمها. توی کارها. توی فتوشاپ و کرل و ورد. توی رویای شیرینی که مه ...
حتا هـ ام خابید!!!
-
تاریخ: 1395/10/15 ساعت: 9:15
ساعت 3 شد. همه تو خونمون و تو خیلی از خونه ها خابیدن. ولی من بیدارم. حالا ها هم باید بیدار بمونم. چون کارم تموم نشده. گشنمه. رفتم یدونه کاپوچینو درست کردم و همینجوری مچاله رو صندلی لب تاب سر کشیدمش! راستش این وخت شب موق کاپوچینو خوردن نیس، حالا نه که رو خاب و بیداری من تاثیر بذره، ولی کلن فاز نمیده....
رها از خرقه و شولا، جدا از دین و از دنیا
-
تاریخ: 1395/10/15 ساعت: 9:15
از صب ساعت 8 بیدارم، درحالی که واقعن نباید و نمیخاستم که بیدار بشم! اما مجبور شدم. حالا قسمت بدش این نیس، قسمت بدش اینه که از اون موق تا الان که ساعت 2 بعد از ظهره هیچ کاری نکردم. ینی یذره کارای خدماتی انجام دادم ور دست بابام! ولی به کارای خودم نرسیدم. کلن بابام همیشه فک میکنه من از این دختر ننرام! ...
چو سیمرغان به سوی نور
-
تاریخ: 1395/10/15 ساعت: 9:15
توی دلم پر از ترس و ترسیدنه. یه جور ترسی که آدمو از کار و زندگی میندازه. که بهت میگه از عالم و آدم فرار کن و بشین پشت در اتاقت زانوهاتو بغل کن. یه ترسی که بهت میگه یالا ناخوناتو تا ته بخور. یه ترسی که هیولاس. که زیر تخت قایم میشه نمیذاره بخابی. یه ترسی که زورش از همه چی بیشتره. تو این دنیا کی برندس؟...
این نوشتار کامل نیست،لطفن به بهبود آن کمک کنید!
-
تاریخ: 1395/10/15 ساعت: 9:15
خونمون تو گرد و خاک مدفون شده. هر جایی که دست میزنی خاکه. گچه. سیمانه. روی زمین جای را رفتن نیست. تکون میخوری سر تا پات سفید میشه. چایی بوی خاک میده! آدامس بوی خاک میده! من بوی خاک میدم حتا! بوی گچ کشته! بوی خاک رس. بوی تیرچه بلوک و میلگرد و دستگاه فرز. توی مغزم پر از گچ و پر از لهجه ی تاجیکی و افغا...
خیلی سخت گیرم چون من
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 2:36
مجبور شدم امروز پاشم برم این آموزشکده جدیده. صب تا ساعت دو اینا، البته انقققققققققققد کار بود که واقعن گذر زمانو حس نکردم، اما دوس نداشتم برم. صبم در نهایت بی حوصلگی حاضر شدم. چون دیشب بد و دیر خابیدم. مث دیوونه ها از پنج بیدار شدم. موهامم خیس بود. سردم شده بود. ولی حال نداشتم پاشم. دیگه همینجوری یذ...
سهراب سپهری
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 2:35
خسته ام و گرسنه. بیمار و رنجور. پر از ویروس و سرماخوردگی و سردرد و آبریزش و عفونت و سرفه. بی حوصله. بداخلاق. از ریخت افتاده. کج و کوله. آماده ی دریدن و پاچه گرفتن. بدقول و به تبع آن بی پول. چون کارو تحویل بده، پولتو بگیر. اتفاقی که نمیفته. و مقصرش فقط خودمم که بیمارم و زهوارم در رفته. قطعه ای که نمی...
Long lasting Pain
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 2:35
وقتی که خاطره غمگین تو هنوز تو خونه ی منه ینی که بار غم بی تو، شبانه روز، رو شونه ی منه...
برهان قاطع
-
تاریخ: 1395/7/27 ساعت: 21:08
بدلیل زیاد نشستن پشت میز، تناسب اندامم را ازدست داده ام. که شرم آوره. همچنین به دلیل زیاد زل زدن توی مانیتور، دچار خشکی قرنیه شده ام که تاسف برانگیزه. پایین موهام دچار مو خوره شده که طبیعیه خدا رو شکر، در عین حال به دلیل کم خابیدن و زیاد چایی خوردن مشاعرم را از دست داده ام که اصلن طبیعی نیست. شاید ت...
سیمون خوزه آنتونیو د لا سانتیسیما ترینیداد بولیوار ای پالاسیوس پونته ای بلانکو
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 17:18
خسته ام. از ریشه ی موهای سرم _به دلیل محکم بستن_ تا نوک انگشت پام_بدلیل زیاد راه رفتن_ درد میکنه و خسته ام. درد میکنم و خسته ام و برای این درد و خستگی پایانی نیست. و برای حماقت نیز. و برای کهکشان ها، همچنین رادیکال 2 که عددی گنگ و اصم است ینی ارقام اعشاری آن بی پایان بوده ولی دوره گردش هم ندارد. چون...
nice to meet u
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 10:38
رفتم حموم. نمیدونم چقد درسته آدم ورداره تو وبلاگش بنویسه رفته حموم. چون مثلن تفکر غالب اینه که بعضی آدما انقد بیمارن که از حموم رفتن بقیه برا خودشون سناریو مینویسن. ولی راستش توی حموم رفتن من هیچ نکته ی خاصی برای سناریو نویسی وجود نداره. به جز شامپوی سان سیلک نارنجی که اولش فک میکردم خیلی خوبه و بوی...
تنهی عن المنکر
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 18:53
ممکنه شما فک کنید من کلن آدم خَلاصیم که حداقل روزی یه بار وبلاگمو آپ میکنم. یا ممکنه فک کنین من بیکارم و در کنارش بی عار. مثلن دیوونه ای چیزیم که یه مشت چرت و پرت سرهم میکنم تا حجم نت شما رو که بابتش پول میدید و برای اون پول کار کردید و برای داشتن اون کار درس خوندید و برای درس خوندن 12 به علاوه ی حد...
نظرت؟ (3)
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 16:43
برای یک شروع طوفانی، باید بدونید که آی هو SAD. حالا ممکنه شما زبان بلد باشید که بعید میدونم. ممکنم هست روانشناس باشید که اینو بعید نمیدونم. در صورتی که شما زبان بلد باشید لابد از خودتون میپرسید چرا نوشته HAVE؟ چون قاعدتن باید مینوشتم AM. در صورتی هم که روانشناس باشید میفهمید SAD یعنی چی. خب حالا چون...
شما جلو، ما عقب میشینیم!
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 20:06
همین الان وسط چسب کاری و فوم و مقوا، به یه پوچی خاصی رسیدم. ینی یهویی پوکیدم، پاشدم جم کردم بساطمو و ولو شدم رو تختم. کمرم حس میکنم داره نصف میشه. کلن ستون فقراتم درد میکنه. امروز یا وایساده بودم یا تو یه وضعیت ناهنجار نشسته بودم، همشم فن روشن بود و یخ زدم. حس خیلی بدی دارم. نمیدونم چرا. یه معجونی ا...
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 18:55
دائمن یکسان نماند حال دوران، غم مخور
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 18:55
مث همه ی پاییزای زندگیم دارم تمام تلاشمو میکنم که زنده باشم. ولی زنده بودنم نمیاد. هیچیم نمیاد. تازه چار روز از پاییز گذشته من پوکیدم. قشنگ دیوونه شدم از این فاصله ی طولانی خورشید تا خورشید. کلن مغزم همش اروره. یه عالمه کار دارم و کوچکترین انگیزه ای برای سمت لب تاب رفتن ندارم. و البته کوچکترین ایده ...
الانم همکارم ازم عکس گرفت!
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 23:25
این پست رو درحالی مینویسم که تو سالن اجتماعات مدرسه ایم و همکارم داره خودشو معرفی میکنه، من اومدم پشت سن، جایی که 4 تا از همکارام تو نوبت نشستن، کتونیامو در آوردم و دراز کشیدم!