خرید بک لینک

با خودم فک کردم یکی مث این، نشسته پشت میزش، روسری شو تا ابروهاش کشیده پایین و واسه من خاطره از تجدید وضو تو نماز عید فطر تعریف میکنه و تاکیید میکنه که تجدید وضو ینی اینکه دوباره وضو گرفته! لابد با آب کر! و قبلشم نیت کرده و قربت الی الله گفته! فکرم میکنه خیلی کارش درسته. همشون فک میکنن خیلی کارشون درسته. بایدم اینجوری فک کنن وختی یه بنر گنده از فرمایشات معظم له زدن تو راهرو شون که شما گز.ینشی ها ماشالا جگر شیر دارید!!! آره جیگر شیرو شما دارید که میشینین اون پشت آدمو تفتیش عقاید میکنین، از غسل و وضو و مسجد رفتن آدما میپرسین. جیگر شیرو شما دارین، ما بز دلا میریم سر کلاس، با حقوق ساعتی 5 هزار تومن، 6 ساعت پشت سر هم درس میدیم. 60 تا بچه ی قد و نیم قدو از صفر به صد میرسونیم، با همه ی بالا پایینای رفتاری و شخصیتی بچه هایی که تو دوره ی بلوغن و خودشونم حال خودشونو نمیفهمن میسازیم، از بین همینا رتبه ی یک و دو و سه ی کشوری و استانی در میاریم! ما اینا رو میفرستیم این جشنواره و اون جشنواره تا پرچم ایران اسلامی شما بره بالا، که معظم له بیاد بگه ما امروز علم تولید میکنیم و خدای منطقه ایم! اما جیگر شیرو شما گزینشی ها دارید که سرتون و دماغتون تو اعتقادات و تعداد رکعت نمازهای واجب و مستحب مردمه. شمایی که تنها خاطره ای که از حرفاتون و کاراتون برا آدم میمونه نفرت از دین و کشور و دولتشه. خداروشکر ما بزدلا هستیم تا جیگر شیر شما به چشم بیاد.

اینجا نوشتن سخت شده. بیشتر تو نوت گوشیم مینویسم. نمیارمش اینجا. غمگینم. شایدم دلتنگ. کلن یه مدته زیادیه که خسته و بی حوصله ام. و تقریبن به جز یکی دونفر، با هیچکس حرف نمیزنم. ینی کل روزم تو سکوت و نهایتن تکست میگذره. حتا تو مدرسه ام دلم میخاد بچه ها انقد باهام حرف نزنن. فقط کارشونو بکنن و برن. ولی نمیشه که. آدمو دیوونه میکنن. الان همش حس میکنم فردا پنشنبه اس! ولی نیس. سه شنبه اس و من کلی کار دارم واسه چارشنبه. حالمم اصلن خوش نیس. خونمونو بوی گند رنگ میده و من همش سرم درد میکنه. انقدم سرده که پنجره ها رو بیشتر از یه رب نمیشه باز گذاشت. کم کم از این بو و از این سر درد میمیرم. واقعن دیگه حوصلم سر رفته از این وضیت.

اصن نمیفهمم روزا چه جوری میگذره. فقط الان میدونم شیش هفته مونده تا تموم شدن کلاسای مدرسه و من کلی کار دارم. دیروز که رفتم سر کلاس، بچه ها کلی حرف داشتن. من نمیدونم این همه حرف از کجا میارن اینا. من چرا هیچ حرفی برا هیچ کسی ندارم. از اردو رفتنشون تعریف کردن و گفتن عکاسی کردن و ذوق داشتن عکساشونو نشون بدن. یه شاگرد دارم خیلی دختر نازیه. اون یه سری عکس خوب آورده بود برا یه مسابقه. دو تا دیگه از بچه ها ام چنتا عکس خوب داشتن. بهشون گفتم بریزین رو فلشم ببرم خونه درستش کنم براتون ایمیل میکنم. یه دختره هست تو این کلاسم خیلی شیطونه. خیلیم بی ادبه! ینی همش به دوستاش دری وری میگه حرفایی مث خفه شو و بمیر و زر نزن و اینا. اولا به روش نمیاوردم که میشنوم، ولی این چند هفته همش دارم بهش تذکر میدم که زشته یه دختر اینجوری حرف بزنه! ولی خیلی تاثیری نداره روش. امروز یهویی برگشت به من گفت خانوم من یه سری سوال دارم از شما! گفتم بپرس. گفت کتونیاتونو از کجا میخرین؟ چند رنگ دارین؟ چه جوری انقد لاغرین؟ موهاتونو رنگ کردین؟ بعد دوستاش بهش گفتن بسه! چقد فضولی. گفت ا! چیکار دارین شما! میخام بدونم خب! گفتم نه عب نداره. چیز بدی نپرسید که. ولی خدایی من لاغر نیستما! موهامم رنگ نکردم. بعدشم باز گفت چرا آل استاز نمیپوشین دیگه؟ گفتم چون دمه خونه ما برف میاد! بعد دیگه تا آخر کلاس ساکت نشسته بود.

اون هفته ام شورای دی بود تو اون مدرسه، که هیچی نگفتیم توش. ینی من اصن حال نداشتم حرف بزنم. کلاسم پر از مشکل و دردسره، ولی دیگه حوصله ندارم حتا بگمشون. فقط دلم میخاد امسال زودتر تموم شه از این روند سخت و فرسایشی مدرسه خلاص شم. تو بعضی کارا، از یه جایی به بعد تو بدرد کار میخوری، ولی کار دیگه به درد تو نمیخوره، من الان تو این قسمتم. دیگه بدرد این مدرسه نمیخورم. این بود که نشستم قره قوروت و کشک! خوردم تو جلسه. بعدشم رفتم سر کلاس و به چرت و پرتای بچه ها گوش دادم. دوتا از شاگردام گفتن تحت تاثیر من رفتن آل استار خریدن! اوج تاثیر گذاری من اینه ینی. یه دوساعتی با اونا کلنجار رفتم و کاراشونو به یه جایی رسوندم بعدم بندو بساطمو جم کردم و راش هوم. و جالبش اینه که نمیتونم باور کنم همه ی این اتفاقا مال هفته ی پیش بوده و باز پس فردا باید برم سرکلاس!!

پریروز رفته بودم گز.ینش. برای چیزی که گفتن تکمیل پرونده اس. من همونجوری رفتم که میرم مدرسه. دفه ی پیشم همینجوری رفتم. بعد از اینکه یه ده دقه ای تو طبقه ی اول این اتاق به اون اتاق فرستادنم، گفتن برو طبقه ی سوم اتاق تهه راهرو. دختر کم سن و سالی پشت میز نشسته بود که روسری شو کیپ بسته بود و با چادر و ساق دست مشکی. بهم گفت یه چند دقه بیرون وایسا! چند دقه ای تو اون راهروی باریک با موزاییکای زشت وایسادم تا صدام کرد تو. نشستم رو به روش. شناسنامه و کارت ملی مو گرفت. بعدشم یه سری به واقع چرت و پرت گفت، درباره ی اینکه من از تربیت معلم نیومدم و با مفهوم گزینش آشنا نیستم و آیت الله خمینی انقلاب کرده که آموزش پرورش انسان سازی بکنه و آدم باید بره نماز جماعت، چون تو نماز جماعت مردم مسلمان و دین دار امر به معروف و نهی از منکر میکنن همو و حجاب مهم ترین چیزه. در تمام مدتی که حرف میزد من تو مغزم تکرار میکردم بل شت. بل شت. بل شت. و همین جوری نگاش میکردم فقط. نمیدونم تو نگاهم چی بود که یکی دوباری تته پته کرد و بعدش یهو حرفشو قط کرد و گفت من دیگه حرفی ندارم!! اگه تو سوالی داری بپرس. منم گفتم کلن این گزینشتون چه بدرد میخوره؟! یه توضیح چرت و پرت بهم داد و گفت من دیگه کاری ندارم. ولی بذار برم با امور مالی چک کنم پرونده تو!! رفت و اومد و گفت برو بسلامت. تا وسط پله ها رفته بودم که اومد صدام کرد و گفت نه وایسا!! بیا دوباره. دوباره رفتم تو اتاقش گفت تو مراحل گزینش مارو رد کردی خوشبختانه ولی ریشه ی موهات پیداس! خیلی تذکر بهت دادن در این مورد، تو محل کارت!!! تو جدی نگرفتی. حالا یه فکری به حالش بکن! منم همین جوری نگاش کردم گفتم باشه! رنگش میکنم. بعدم پاشدم از جام. گفت نه نمیشه اینجوری. گفتم ببین خانوم من اصن این گزینش شما برام مهم نیس، اون مدرسه ای که اسم منو به شما داده اشتبا کرده، چون من امسال سال آخرمه که باهاشون کار میکنم. گزارشیم که به شما دادن غلطه. تو مدرسه ی ماکه همه بی روسری کار میکنن، مشخص بودن ریشه ی موهای من بیشتر یه جکه. گفت دوتا کتاب بهت معرفی میکنم باید بری بخونی بیای امتحان بدی! گفتم باشه اگه فرصت کردم میام.

بعد با خودم فک کردم یکی مث این، نشسته پشت میزش، روسری شو تا ابروهاش کشیده پایین و واسه من خاطره از تجدید وضو تو نماز عید فطر تعریف میکنه و تاکیید میکنه که تجدید وضو ینی اینکه دوباره وضو گرفته! لابد با آب کر! و قبلشم نیت کرده و قربت الی الله گفته! فکرم میکنه خیلی کارش درسته. همشون فک میکنن خیلی کارشون درسته. حتمنم اینجوری فک میکنن وختی یه بنر گنده از فرمایشات معظم له زدن تو راهرو شون که شما گز.ینشی ها ماشالا جگر شیر دارید!!! آره جیگر شیرو شما دارید که میشینین اون پشت آدمو تفتیش عقاید میکنین از غسل و وضو و مسجد رفتن آدما میپرسین. جیگر شیرو شما دارین، ما بز دلا میریم سر کلاس ، با حقوق ساعتی 5 هزار تومن ، 6 ساعت پشت سر هم درس میدیم. 60 تا بچه ی قد و نیم قدو از صفر به صد میرسونیم، با همه ی بالا پایینای رفتاری و شخصیتی بچه هایی که تو دوره ی بلوغن و خودشونم حال خودشونو نمیفهمن میسازیم ، از بین همینا رتبه ی یک و دو و سه ی کشوری و استانی در میاریم! ما اینا رو میفرستیم این جشنواره و اون جشنواره تا پرچم ایران اسلامی شما بره بالا، که معظم له بیاد بگه ما امروز علم تولید میکنیم و خدای منطقه ایم! اما جیگر شیرو شما گزینشی ها دارید که سرتون و دماغتون تو اعتقادات و تعداد رکعت نمازهای واجب و مستحب مردمه. شمایی که تنها خاطره ای که از حرفاتون کاراتون برا آدم میمونه نفرت از دین و کشور و دولتشه. خداروشکر ما بزدلا هستیم تا جیگر شیر شما به چشم بیاد.

برچسب: نویسنده: اشکان اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 14:53

صفحه بندی