مث همه ی پاییزای زندگیم دارم تمام تلاشمو میکنم که زنده باشم. ولی زنده بودنم نمیاد. هیچیم نمیاد. تازه چار روز از پاییز گذشته من پوکیدم. قشنگ دیوونه شدم از این فاصله ی طولانی خورشید تا خورشید.
کلن مغزم همش اروره. یه عالمه کار دارم و کوچکترین انگیزه ای برای سمت لب تاب رفتن ندارم. و البته کوچکترین ایده ای!!
اون روز تو مدرسه، بیشتر از هر وخت دیگه ای حس کردم که نباید امسال میومدم. با اینکه همکارای جدیدم یکی دوتاشون خیلی دخترای خوبی بودن و با هم اوقات خوشی سپری کردیم، ولی خب از هفته ی دیگه آل د فان پارتز ایز اور. دیگه از دراز کشیدن قایمکی و چرت گفتن و دهتا چایی در آرامش خوردن خبری نیس. که حالا این به درک. نیم ساعت دیرتر همه کلاسا تموم میشه که خیلی خبر ناگواریه. ببین همش سی دقه اس، ولی یه قرنه. مخصوصن تو ساعت آخر که قشنگ من تموم شدم. ینی هزار بار تا حالا بوده که کلاس تموم شده و من دیگه بنیه ی از جا بلند شدنم نداشتم. امسالم سخت ترین کلاسم ساعت آخره که واقعن بابت این برنامه ریزی سپاسگذار مدرسه ام. شایدم سپاسگزار. نمیدونم. وات اور.
باید میرفتم عکس جم میکردم واسه بچه ها، حال نداشتم. میخاستم یه روز برم باغ پرندگان. ولی انگیزه ی لازمو نداشتم نرفتم. یه سری عکس از باغ پرندگان اصفهان دارم، از بین اونا چنتا بردم.
دو روز دیگه تولد الهه اس. داره باز میخونه واسه ارشد. من واقعن غبطه میخورم به این پشتکارش. یه درصد این تلاشو من داشتم الان از کره ماه براتون پست میذاشتم. بهم گفت بیا با هم بخونیم گفتم نوکرتم الی جون من و تو نهایتن بتونیم با هم یه مسیری رو قدم بزنیم، بیشتر از این همکاری نمیتونیم داشته باشیم.
یه دلتنگی وحشتناکی اومده سراغم که فک میکنم دارم تجزیه میشم کم کم. ینی واقعن مخربه. چون دلتنگی دو حالت داره. دلتنگی برا بضی چیزا آدمو ناراحت میکنه، اما بعضی دلتنگیا آدمو وحشی میکنه. من حس میکنم دچار همچین حالتی شدم. دارم از پا در میام. اگه بگم تو این چار پنج ماهه تعداد موهای سفید سرم سه برابر شده، دروغ نگفتم. ینی نه که برام مهم باشه ها من دهنم تو این زندگی سرویس شده دیگه عدد موهای سفید چیزی نیس که اهمیتی داشته باشه، ولی اینکه میبینم محسوس شده و همه میبیننشون مطمئنم میکنه که واقعن زیاد شدن.
what ever friendly advice Ur about to give, keep it. Tanks. I don't think they work in this case. I know there are a million things in the world I can do to feel better. But then what? For how long? A minute? A day? What difference does it make? Because in the end, when you lose somebody, nothing is going to make for the only thing you have left is a hole in your life where that somebody you cared about, used to be.
برچسب: دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور,
نویسنده: اشکان اسماعیلی
تاريخ: جمعه
9 مهر
1395 ساعت: 18:55