93 سالش بوده جمشید
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 23:25
توییتر ورداشته بسته اکانتمو. به دلیلی که بریکینگ د رولز و این چیزا عنوان کرده. حالا نمیدونم منکه هیچ فالوعری ندارم و خودمم هیچکسو فالو نمیکنم و کلن یه پیج پرایوت دارم، دقیقن چه جوری کدوم رول رو شکوندم!! البته دوباره وا کردم اکانتمو، ولی خوشم نیومد. حس اینم زورش به من رسیده و این چیزا داشتم! ولی حسش ...
چون حرمتها باید حفظ بشه
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 14:46
گوشم درد میکنه. توی گوشم. چون عمومن من بیرون گوشم درد میکنه. ینی اونجایی که به گوشواره وصل میشه. یا نمیدونم اونجایی که گوشواره بهش وصل میشه. واقعن کی میدونه که اول گوش بود یا اول گوشواره؟ انی وی، من شنیدم که گوشواره عزیزه ولی گوش عزیز تره! چونکه گوشواره فقط به گوش وصل میشه، ولی اپرنتلی گوش به کله وص...
I live in a reverie in the back of my mind
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 14:46
خب اگر فک میکردید که تا الان مردم، خبر خوب اینکه نمردم. اگرم فک میکردید تا الان خوب شدم، خبر بد اینکه نخیر. خوب نشدم. احتمالن سرطان گوشی چیزی گرفتم. چون سرطان چیزیه که از شما یه قهرمان میسازه. و من الان چی کم دارم تو زندگیم؟ کمی سرطان و یک قهرمان. ینی اینکه دارم با عالم و آدم و بالاخص خانوم مسئول می...
It's Ok to love something u can't explain
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 3:30
عشق بزرگترین ناهنجاری تو زندگی هر آدمیه.
If u have an answer please enlighten me
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 18:17
از ساعت یازده امروز تو فتوشاپ بودم. ینی دیگه واقعن عقم میگیره حتا از اسمش. انقد که این دفه مدرسه سر لوح تقدیراش بازی در آورد واقعن خسته شدم. من هرسال دارم براشون لوح تقدیر و بنر و کارت دعوت هر کوفتی که لازم دارنو میزنم، اونم با یه قیمتی که یک سوم قیمت واقعیه! حالا دریافتم که من خری بیش نیستم! هیچ کس...
Take it from me, as some one who's been around for a long time 9
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 18:17
دو یا سه سال پیش، نوشتم "خوشبین بودن و حماقت" دو روی یک سکه اس. یه مرز باریکی هست بین اینکه به اتفاقای اطرافت خوشبین باشی و یا اینکه یه جور احمقانه ای همه چی رو مثبت ببینی. خیلی باریکه این مرز. خیلی. فقطم تو این مورد اینجوری نیستا. خیلی چیزای دیگه هست که مرز بین حالت خوب با حالت بدش، از مو باریک تره...
trust is earned, I cant just magically hand it over
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 18:16
پریروز تو ایسگاه پارک وی وایساده بودم که خانوم مسئول زنگید و گفت فایلایی که به چاپخونه تحویل دادم باز نشده و این چیزا. ساعت 8 شب. گفتم بهش باشه برم خونه ببینم چه خاکی تو سرم میتونم بریزم تو یه نفر از من بکشی بیرون. ینی گاییده شدم به خدا از دست اینا و چاپخونه. بعدشم که اومدم خونه هیچ حوصله نداشتم که ...
every body, listen and repeat3
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 18:16
اولین باری که من در محاصره ی یک فضای فرانسوی قرار گرفتم چار پنج شیش سال پیش بود که فیلم امیلی رو دیدم. به نظرم هیچ چیزه دندون گیری ام نبود البته. اون همه قان و قون و لا و ژی و لوز و این چیزام رو اعصابم بود. در کل هیچ خاطره ی خوبی ندارم از زبان فرانسه. تو یونی ام یکی از بچه ها بود میرفت سفیر فرانسه م...