پریروز تو ایسگاه پارک وی وایساده بودم که خانوم مسئول زنگید و گفت فایلایی که به چاپخونه تحویل دادم باز نشده و این چیزا. ساعت 8 شب. گفتم بهش باشه برم خونه ببینم چه خاکی تو سرم میتونم بریزم تو یه نفر از من بکشی بیرون. ینی گاییده شدم به خدا از دست اینا و چاپخونه.
بعدشم که اومدم خونه هیچ حوصله نداشتم که بخام باز سرمو بکنم تو لب تاب و این چیزا. کلن حوصله ی هیچی نداشتم. یه جورایی منگ بودم. دلم میخاس بخابم فقط. آخرش بهش اس ام اس دادم که تا کی میخاین خب؟ گفت چاشنبه صب بفرست مدرسه. خودم میبرم چاپ خونه. فلان چیزکم بهش اضافه کن.
دیشب نصفه شب چپکی نشسته بودم رو مبل تو هال و داشتم با جلال چرت میگفتم در مورد داداشش. داداشش یه رتبه ی خیلی خوبی تو کنکور ریاضی آورده بود که مرز شریف و تهران بود. متسفانه شریف قبول نشد. داشتم بش میگفتم که به داداشش بگه بیخیال همشون یه گهن این دانشگاها، که گفت نمیتونه انقد رک باشه. گفتم اوه اوه. من با استانداردهای خانواده ی شما خیلی فاصله دارم پس. پس بهش بگو آره شریف خیلی جای باحالیه وای فای طبقه سوم دانشکده فیزیکش خیلی خوبه. مبلاشم راحته. حیف شد اونجا قبول نشدی. رفتی دانشگا تهران هیچ وخت سوسیس بندری نگیر از سلفش. آشغاله.
دقیقن وسط همین افاضات گهربارم بودم که مامانم گفت فردا میری مدرسه تو؟ گفتم وا نه! چه خبره؟ چارشنبه باید کارا رو بفرستم براشون. گفت خب چارشنبس فردا.
ساعت یکه نصفه شب من نشستم برا n امین بار حذف و اضافه کردم این لعنتیا رو. صبم ساعت 8 براشون پیک کردم. فک کنم دیگه خود زنه فهمید که من چقد خشم اژدها شدم که حتا یه اس ام اسم نزد بگه رسید یا فلان.
میدونی؟ یه چیزی کشف کردم تازگیا، این که آدما، از یه جایی به بعد تو زندگیشون همه ی احساساتشون به یه سمت خاصی میل میکنه. بعضیا کلن خوشالن، بعضیا کلن دپن، بعضیا کلن خنثا!
مثلن من الان دیگه نمیتونم ناراحتی و دلتنگی و تنفر و خستگی و گشنگیمو از هم تشخیص بدم! همشون باهم تبدیل شدن به یه حالت: عصبانیت!
نسبت به همه ی آدما فقط یه حس دارم: 1-طرف رو اعصابمه، 2-طرف رو اعصابم نیس.
ینی برای ارتباط برقرار کردن کافیه طرف رو اعصابم نباشه. برای قطع ارتباطم کافیه رو اعصابم باشه. که خب هیچ کاره سختی نیس. چون در این مواقع اعصاب من رو زمین پخشه. هرکسی ممکنه پا بذاره روش.
ینی واقعن الان بخام خودمو معرفی کنم میگم آیم ان انگری گرل.
حالا این انگر کی میخاد برطرف شه نمیدونم. اصن نمیدونم برا چی انقد عصبی ام. یه جوری دلم میخاد همه دست از سرم وردارن بذارن یه ماه تو حال خودم باشم. هیچکس نمیذاره من تو حال خودم باشم. اون روز وسط خیابون سگه پاچه ی منو گرفته بود ول نمیکرد. واقعن نمیدونم دیگه اون چی میخاست از جون من!
برچسب: trust is earned not given,trust is earned wow,trust is earned ac4,trust is earned quotes,trust is earned images,trust is earned not,trust is earned not given bible,trust is earned not given quote,trust is earned respect is given,trust is earned in drops and lost in buckets,
نویسنده: اشکان اسماعیلی