ساعت 3 شد. همه تو خونمون و تو خیلی از خونه ها خابیدن. ولی من بیدارم. حالا ها هم باید بیدار بمونم. چون کارم تموم نشده. گشنمه. رفتم یدونه کاپوچینو درست کردم و همینجوری مچاله رو صندلی لب تاب سر کشیدمش! راستش این وخت شب موق کاپوچینو خوردن نیس، حالا نه که رو خاب و بیداری من تاثیر بذره، ولی کلن فاز نمیده. مجبور شدم بخورمش. یه قاشق ماست خوردم، ماسته یه سری علف ملف توش داشت، مامانم از سر شب که از خرید اومد هی میگفت از این بخور ببین چه خوشمزس! مزه زیره میداد!!! فک کن زیره تو ماست!!! چرا مست میکنین بعد میرین رسپی جدید تولید میکنین آخه؟! کاپوچینو درست کردم که مزه ی دهنم عوض شه، یکمم آب وارد بدنم شه!!! چون امروز اصلن آب نخوردم. به جاش 8 تا چایی خوردم! حالا به جاش که نه! کلن ینی فقط چایی خوردم.
مچ دستم باز درد گرفته. خیلی. کلن چن وخته باز درد و مرضام زیاد شده. معده دردو سر دردو مچ دردو و اینا. از دیروز تا امشب سرم درد میکرد. ولی مقاومت کردم و قرص نخوردم. البته مقاومت مسخره ایه! خودزنیه بیشتر. ولی نخوردم دیگه. الان دقت میکنم میبینم هنوز درد میکنه!!! عادی شده دیگه.
میخام یه کاری بکنم، که مثلشو، 4-5 سال پیش انجام دادم، واسه اولین بار! ولی الان نمیدونم چرا هی فک میکنم که نمیتونم و نمیشه!! ینی یه مدت خیلی زیادیه که دارم بهش فک میکنم، خیلی زیاد که میگم ینی مثلن 3 ماه! و الانم یه کمی شو انجام دادم اما اون صدای مزاحم تو مغزم که هی میگه نه نه نه! خفه نمیشه! ینی من بیشتر سعی میکنم نشنومش ولی هست! همش سیخونک میزنه که نه! نشده! نمیشه! خوب نیس! و من بهش اهمیت نمیدم و باز ادامه میدم! خیلی چیزه مسخره ایه، ولی برا من شده یه چالش!
به همین زودی یه هفته از تعطیلاتم تموم شد. هفته دیگه ام که یه کلاس فوق العاده دارم برا بچه ها، احتمالن موسسه ام کلاس دارم. دیگه هیچی دیگه! به هیچ کدوم از کارایی که فک میکردم انجام میدم نرسیدم! تازه نصف اون مقالهه ام مونده هنوز! الانم به جای اینکه این چیزا رو اینجا بنویسم بهتره برم بنر دومو بسازم، بفرستم بره و شمام بهتره دعا کنید اصلاحیه ندن روش چون من وخت نمیکنم بخام دوباره درستش کنم!