خرید بک لینک

مجبور شدم امروز پاشم برم این آموزشکده جدیده. صب تا ساعت دو اینا، البته انقققققققققققد کار بود که واقعن گذر زمانو حس نکردم، اما دوس نداشتم برم. صبم در نهایت بی حوصلگی حاضر شدم. چون دیشب بد و دیر خابیدم. مث دیوونه ها از پنج بیدار شدم. موهامم خیس بود. سردم شده بود. ولی حال نداشتم پاشم. دیگه همینجوری یذره از دیو دد ملولم میخاهم بلولم طور، زیر پتو موندم و بعد پاشدم چیزایی که باید میبردمو ریختم رو فلشو و همینجوری خیس خیس موهامو بستم. بعدم با شلوار گرمکن! و مانتوی مسخره رفتم. که البته کاملن به روم آوردن و گفتن شلوارشو!!! همچنین گفتن که خیلی کوتاهه مانتوت! و این چیزا. گفتم باشه دفه دیگه لباس درست تری میپوشم.

همین الان، به تقریبن هشت تا ده ساعت کلاس در هفته، تو یه مدرسه ی دیگه جواب مثبت دادم! و نمیدونم چرا! همینجوری یهویی گفتم باشه! میام. در حالی که تصمیم داشتم بگم نمیام. حالا نمیدونم چی میشه ولی دیگه گفتم میام. تصمیم دارم کلاسم تو آموزشکده رو نرم. البته هنوز نگفتم نمیام. ولی قطعی ام نگفتم میام. کلن اونجا جَوِش خیلی دکتر بازی طوره. ولی بچه های خوبین، هرچند در عرصه ی آموزش صفر کیلومترن! یه سم شناس پزشکی قانونی داریم خیلی باحاله. من میرم ازش درباره ی راهای خودکشی بدون پادزهر! میپرسم. چون خودش تو کار کشف پادزهره. الانم طریقه ی فلج کردن رَت و زخم معده ایجاد کردن در موش را آموخته ام!

میدونی یه همکاری هست اونجا، باهاش حال نمیکنم. ینی از اینکه دوس داره بگه خیلی گرافیک حالیشه و خدای این چیزاس بدون اینکه رشته اش این باشه، بدم میاد. حالا نه اینکه اصن واسه من مهم باشه کی خدای چیه ها! من که آفتاب پرستم این چیزا برام مهم نیس، ولی اینکه وختی یه چیزی رو بلد نیستی، اصرار کنی بلدی زننده اس. اینکه هنوز فرق لمینیت و یو وی و سلفونو ندونی و تز بدی به نظرم بیشتر ضایس تا جالب و خلاقانه. ینی از اون نظر که روش پافشاری کنی بعد بری از چاپخونه بپرسی بهت بگن نمیشه! خب منکه بهت دروغ نمیگم! میدونم که میگم اینجوریه یا اونجوریه! حالا دیگه یه فلش و موشن گرافیک بلد بودن از کسی هنرمند نساخته! کلن به این چیزا نیس به اخلاقه. آدم باید شعور داشته باشه. نمیدونم چه جوریه که همیشه آدمایی که کمتر بلدن اعتماد به نفسشون بیشتره! چه جوری میشه انقد اعتماد به نفس داشت. من هیچ وخت اینجوری نبودم. ینی حتا اگه واقعن تو یه کاریم خدا باشم، نمیرم بگم من خیلی حالیمه! بده من! همین دختره که میگم، شاید فقط در این حد بلد باشه که یه عکس بیاره تو فتوشاپ وا کنه روش بنویسه!! ولی یه جوری دربارش حرف میزنه که انگار از برنامه نویسای adobe عه! پارسال با هم کلاس داشتیم، خدایی بچه هاش یه مدلایی ساخته بودن برا همین انیمیشن و اینا، که من 5 سالم بود میساختم! یه جوری ور میداشت اینا رو میاورد تو دفتر با آب و تاب دربارشون حرف میزد انگار عروسکای فرار مرغی دریم ورکز درست کردن! بگذریم!

امروز دوتا از پسرایی که اومده بودن، با هم دواشون شد مشت زدن پای چشم هم!!! در سکوت کامل! ینی بدون هیچ صدایی فقط فیزیکی با هم مشکلشونو حل کردن بعدم اومدن تو آزمایش گا گفتن یخ بدین ما بذاریم پای چشممون!!! :|

دخترا ولی خوب بودن. خیلییییییییییییییییی بهتر از بچه های مدرسه ما. کلن من به لوسی و پررویی و خودشیفتگی این بچه ها، هیجا ندیدم. بچه های مدرسه های تاپ تهران، خیلییییییییییییی بهتر از اینان. درحالی که شاید واقعن ما تو کل مدرسه، 10 تا دانش آموز انقد تاپ و تیزهوش داشته باشیم. ینی بچه های مدرسه ما واقعن از لحاظ درسی و هوشی متوسطن. به شدت متوسط. ولی تا دلتون بخاد ادعا دارن. خودشون و مامان باباهاشون. ینی یه وختایی یه چیزایی میشنویم ما که شاخ در میاریم قد عاج فیل. بازم بگذریم. چون هیچ دوس ندارم درباره مدرسه حرف بزنم.

امسال اصلن حس خوبی ندارم به مدرسه و کارم. و این خیلی بده. البته واقعن دارم سعی میکنم حسن ختام خوبی داشته باشم، اما سخته. انگیزه ندارم واسه هیچی. بچه هام ولی خوبن، مخصوصن پارسالیا که امسال دوباره اومدن، البته دوتا از این بچه دکوریا دارم، ولی بقیه شون خوبن. پارسال با همینا سر بی نظمی و اینا خیلی به اصطکاک رسیدیم، امسال همشون از همین اول کار همه چیو میدونن و مث بنز دفتر و اینا آوردن. در توصیفمم گفتن میگیم اون معلمه که نمره خوب نمیده ولی خطش خوبه! دقت کردم دیدم راس میگن! یه جور وحشتناکی رو نمره دادن مته به خشخاش میذارم! کلن خیلی انگشت شمار به کسی بیست و نوزده میدم.

برچسب: نویسنده: اشکان اسماعیلی تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 2:36

صفحه بندی