every body, listen and repeat3

متن مرتبط با «take it from the tinkersons» در سایت every body, listen and repeat3 نوشته شده است

10-It was the most selfish I've ever been

  • نیلوبلاگ

    دیروز که حالم خوب نبود همین جوری تو نت میچرخیدم که چشمم به یه عکسی خورد. از یه دختر سیاه پوست زیبا. کلن سیا پوستا به نظر من خدای جذابیت و زیبایین. ینی واقعن درصد زیادیشون به چشم من جذابن. چون عکسشو تو...

    ادامه مطلب
  • Another night without you here, and I'll go crazy

  • نیلوبلاگ

    صب که بیدار شدم، قبل از هرچیزی حرفای دیشب همکارم اومد تو سرم. این همکارم همون خانوم جذبه تو مدرسه سابقه. که امسال به یک وضع خیلی بد و نامردیی قراردادش با مدرسه فسخ شد و خیلی خیلی خیلی ناراحته الان از خانوم مسئول. اونوخ دیشب که داشتیم با هم حرف میزدیم آخر حرفا گفتش میخاد از گروه مدرسه بیاد بیرون، چون خانوم مسئول ورداشته یه گروه درس کرده از بچه های تیمای قبلی که اونجا بودیم با هم و هی توش گل و بلبل و پیامای خوب باشیم رستگار و فرهیخته باشیم میذارن همکارا، بهم گفت زشته من بیام بیرون از گروه؟ گفتم نه. منم دوبار اومدم بیرون ولی باز ورداشت ادم کرد، منم میوت کردم اصن نگا نمیکنم گروهو. توام همینکارو بکن. بعدش فک کردم حالا چون اینجوری شده، دیگه اصن دلش نمیخاد حتا تو گروه باشه! جای من بود چیکار میکرد؟ ...

    ادامه مطلب
  • There Will Be Bloode

  • نیلوبلاگ

    یو ایدیت. یو فاکینگ ایدیت. ینی خیلی واقعن عصبیم الان. تمام هشتاد هزار رشته ی عصبی موجود در سرتاسر بدنم داره از خشم میلرزه و کبود شده. سرتا پا بلک اند بلو. از فرط عصبانیت و به دلیل حماقت. که دومی منظور نظرم شمایید. و اولی مقصرش شمایید. رفتار و کردار و...

    ادامه مطلب
  • I always play the starring role

  • نیلوبلاگ

    سوال اینکه کجا بودم؟ جواب اینکه همینجا. یه کمی هم اونجا. ولی بیشتر همینجا. کجا جز اینجا مثلن؟ همینجا بودم. ولی ساکت بودم. چون سکوت سرشار از ناگفته هاست. و من خیلی دوس دارم که پر از ناگفته ها و میستری گرل باشم. بیکاز ویت میستری کامز سیکرتز. خب چی بهتر از این؟ چمبرز آف سیکرتز. میفروشه. چون فروختن مهم...

    ادامه مطلب
  • come and save me from me

  • نیلوبلاگ

    هنوز این پی دی افه افتر یو تموم نشده. راستش اینکه خیلی حوصلم نمیاد بخونمش ینی قبلن میرفتم مدرسه تو راه مث ژاپنیا و روسا از فرصتم استفاده میکردم تو مترو وایساده و نشسته تو گوشیم کتاب میخوندم، الان ولی خیلی حوصلم نمیاد. بیشتر ترجیح میدم هیچ کاری نکنم. ...

    ادامه مطلب
  • reality set in

  • نیلوبلاگ

    ساعت دو نیمه شبه و تازه یه ساعته مهمونامون رفتن و من تازه نشستم پای لب تاب که کارامو بکنم. ینی از عصری روشنش کردم ولی هیچ کاری نکردم. همش میام فایلا رو باز میکنم و میشینم نگا میکنم. حوصله ام نمیاد بشینم درستشون کنم. تازه هنوز کلی از کارای مدرسه مونده و امروز بیشتر از 500 تا پیام تو تلگرام جواب دادم ...

    ادامه مطلب
  • take care and have fun

  • نیلوبلاگ

    این تعطیلات دوهفته ای مارو کشت. ما که ینی من. منو کشت. همونطوری که روزهای کاری قبل از این تعطیلات دو هفته ای کشته بود قبلن. و همونطوری که بقیه ی روزای بعد از این تعطیلات دوهفته ای میکشه! کلن د مینیگ آف مای میزربل لایف ایز دث. بعدش اینکه من تو این مدت بیشتر از همه چی تن به کشته شدن دادم. کشته شدن با ...

    ادامه مطلب
  • so... suck it up lady

  • نیلوبلاگ

    بدم میاد از اینکه همه ی شبکه های اجتماعی پر شده از پیامای زشت درباره اینکه فامیل بده! و عید دیدنی چیه و آجیل نخورید و عیدی بدید و من ترم دوم دانشگام چرا میپرسی هی! خیلی بدم میاد از این تررورایز کردن همه چی و همه کس. بسه دیگه! در حد یه بار بگیم بخندیم خوبه. نه اینکه هی گندشو دربیارم و حرفو برسونیم به...

    ادامه مطلب
  • 'The most desperate I have ever been

  • نیلوبلاگ

    آخر این انتظار، برا من به.اون تلخی که فک میکردم نبود. خدایا شکرت. هزار بار دومین 24 ساعت طولانی و تلخ زندگیمو گذروندم. از ریفرش کردن صفحه های خبری خسته ام. از این انتظار لعنتی. از این که حتا نمیدونم چه دعایی باید بکنم! نمیدونم یکی از اون 20 نفر، ممکنه اون باشه یا نه! ...

    ادامه مطلب
  • fuck them all

  • نیلوبلاگ

    با خودم فک کردم یکی مث این، نشسته پشت میزش، روسری شو تا ابروهاش کشیده پایین و واسه من خاطره از تجدید وضو تو نماز عید فطر تعریف میکنه و تاکیید میکنه که تجدید وضو ینی اینکه دوباره وضو گرفته! لابد با آب کر! و قبلشم نیت کرده و قربت الی الله گفته! فکرم میکنه خیلی کارش درسته. همشون فک میکنن خیلی کارشون درسته. بایدم اینجوری فک کنن وختی یه بنر گنده از فرمایشات معظم له زدن تو راهرو شون که شما گز.ینشی ها ماشالا جگر شیر دارید!!! آره جیگر شیرو شما دارید که میشینین اون پشت آدمو تفتیش عقاید میکنین، از غسل و وضو و مسجد رفتن آدما میپرسین. جیگر شیرو شما دارین، ما بز دلا میریم سر کلاس، با حقوق ساعتی 5 هزار تومن، 6 ساعت پشت سر هم درس میدیم. 60 تا بچه ی قد و نیم قدو از صفر به صد میرسونیم، با همه ی بالا پایینای ...

    ادامه مطلب
  • I live in a reverie in the back of my mind

  • نیلوبلاگ

    خب اگر فک میکردید که تا الان مردم، خبر خوب اینکه نمردم. اگرم فک میکردید تا الان خوب شدم، خبر بد اینکه نخیر. خوب نشدم. احتمالن سرطان گوشی چیزی گرفتم. چون سرطان چیزیه که از شما یه قهرمان میسازه. و من الان چی کم دارم تو زندگیم؟ کمی سرطان و یک قهرمان. ینی اینکه دارم با عالم و آدم و بالاخص خانوم مسئول میجنگم، کافی نیست. چون جنگیدن با عالم و آدم از شما یک ضد قهرمان و یک تبعیت نکننده از قوانین که متمایل به گستاخی و بیشعوری و این چیزاس میسازه. ولی جنگیدن با سلول های سرطانیه توی خودتون از شما یک قهرمان و بلکم یک ابر قهرمان میسازه. این چیزیه که کردن تو مغز من و شما. که...

    ادامه مطلب
  • It's Ok to love something u can't explain

  • نیلوبلاگ

    عشق بزرگترین ناهنجاری تو زندگی هر آدمیه....

    ادامه مطلب
  • Take it from me, as some one who's been around for a long time 9

  • نیلوبلاگ

    دو یا سه سال پیش، نوشتم "خوشبین بودن و حماقت" دو روی یک سکه اس. یه مرز باریکی هست بین اینکه به اتفاقای اطرافت خوشبین باشی و یا اینکه یه جور احمقانه ای همه چی رو مثبت ببینی. خیلی باریکه این مرز. خیلی. فقطم تو این مورد اینجوری نیستا. خیلی چیزای دیگه هست که مرز بین حالت خوب با حالت بدش، از مو باریک تره! یه وختی تو زندگی باید بین خودت و اونی که بیشتر از بقیه دوسش داری، یکیو انتخاب کنی. نمیدونم چن بار ممکنه پیش بیاد، یا اینکه واسه همه پیش میاد یا نه. ولی اگه یه وختی برات پیش اومد، و اون کسی که بیشتر از بقیه دوسش داری، خیلی خیلی خیلی بیشتر از بقیه دوسش داری، بهت ال...

    ادامه مطلب
  • trust is earned, I cant just magically hand it over

  • نیلوبلاگ

    پریروز تو ایسگاه پارک وی وایساده بودم که خانوم مسئول زنگید و گفت فایلایی که به چاپخونه تحویل دادم باز نشده و این چیزا. ساعت 8 شب. گفتم بهش باشه برم خونه ببینم چه خاکی تو سرم میتونم بریزم تو یه نفر از من بکشی بیرون. ینی گاییده شدم به خدا از دست اینا و چاپخونه. بعدشم که اومدم خونه هیچ حوصله نداشتم که بخام باز سرمو بکنم تو لب تاب و این چیزا. کلن حوصله ی هیچی نداشتم. یه جورایی منگ بودم. دلم میخاس بخابم فقط. آخرش بهش اس ام اس دادم که تا کی میخاین خب؟ گفت چاشنبه صب بفرست مدرسه. خودم میبرم چاپ خونه. فلان چیزکم بهش اضافه کن. دیشب نصفه شب چپکی نشسته بودم رو مبل تو هال و...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    it's ok to be smart | it's ok to not like things | it's ok to be | it's ok to be different | it's ok to | it's ok to cry | it's ok to not be ok | it's ok to laugh | it's ok to say i don't know | it's ok to go up the slide