هنوز این پی دی افه افتر یو تموم نشده. راستش اینکه خیلی حوصلم نمیاد بخونمش ینی قبلن میرفتم مدرسه تو راه مث ژاپنیا و روسا از فرصتم استفاده میکردم تو مترو وایساده و نشسته تو گوشیم کتاب میخوندم، الان ولی خیلی حوصلم نمیاد. بیشتر ترجیح میدم هیچ کاری نکنم. کتاب به زبان اصلی خوندن خیلی خوبه. مثل فیلم به زبان اصلی. مث همه چیزای اوریجینال دیگه. نه اینکه بخام ترجمه ها رو زیر سوال ببرم، ولی من حس میکنم تو ترجمه ی این کتابه خیلی فرق بود بین لحن نویسنده با لحن مترجم. واس همین با اینکه نسخه ترجمه رو هم داشتم، ترجیح میدم اینو بخونم و واسه بعضی کلمه ها از گوگل دوست عزیزم کمک بخام.
خلاصش اینکه من این دختره لوئیزا رو درک میکنم. تو کتاب اولم درکش میکردم. هم اونو هم ویلیامو. اون وختی که تو کتابش از خراش رو مچ دست ویل نوشته بود من یاده اون دوتا نقطه ی براق رو شقیقه ی "ب" افتادم. یاد اون خط پهن رو گردنش.ه سه تاش جای زخمای قدیمی بود. از این مدلا که پوست آدم براق میشه. من چنبار اون جای زخما رو بوسیده بودم؟ روش دست کشیده بودم؟ یاده اولین باری که بهش گفتم میری پارک میشینی جدول حل میکنی؟ گفت نه من نمیتونم هیچیو بگیرم تو دستم. دروغ چرا حتا لبخند ویل خیلی خیلی خیلی شبیه لبخند "ب" بود. خیلی. یه جایی خوندم یکی از انتقادایی که به فیلمه شده این بوده که چرا نقش ویلیامو یه آدم سالم بازی کرده. نمیدونم ولی واسه من اون لبخند اون شمرده حرف زدن اون نگاهای از گوشه ی چشم حتا اون برق تو چشمای ویل خیلی آشنا بود. یه چیزی نبود که بگه ویل داره نقش بازی میکنه. با اینکه خیلی از اون وختا گذشته و من تقریبن هیچی یادم نمونده، ولی اون غرور تو رفتار ویل اون جوری که گلوش بالا پایین میرفت وختی متوجه نگاه آدما رو خودش و لو میشد، برا من خیلی خیلی خیلی آشنا بود.
بگذریم.
نمیخام الان در باره خودم و ب و اون روزا بنویسم، چون واقیتش چیزی یادم نیس. چیز زیادی غیر از اینایی که گفتم منظورمه.بیشتر میخاستم درباره این بنویسم که تو این کتابه یه جایی لو میگه "دلم واسه اون مدلی حرف زدن با یکی تنگ شده، حرف زدن با ویل مث نفس کشیدن بود، احتیاج به تلاش نداشت! الان ولی خیلی خوب یاد گرفتم یه جوری حرف بزنم که از خودم هیچی نگم."
نمیدونم چه جوری میشه که آدم اینو یاد میگیره. واقعن نمیدونم. ولی از همه جای کتابش بیشتر، من اینو میفهمم. اینکه آدم یه وختی به خودش میاد میبینه با خیلیا، خیلیا! حرف میزنه ولی در واقعیت هیچی نگفته. اینجوری میشه که از یه جایی به بعد اصن دلت نمیخاد حرف بزنی. مث اینکه هی نفس بکشی و هی حس کنی بیشتر داری خفه میشی تا حالت خوب باشه! دقیقن یه همچین حسیه.
نمیدونم چی میشه که آدم از یه جایی به بعد دیگه نمیتونه مثل قبلنه خودش باشه. من الان شاید حرف بزنم، خیلی حرف بزنم، ولی همش چرتو پرته. هیچکس نیست که من اونقد باهاش صمیمی باشم که حرف زدن باهاش مث نفس کشیدن بشه. نمیدونم شایدم این چیزا یه سنی داره و من از سنش گذشتم الان الکی اصن دنبالشم. ولی در کل میخام بگم آره! حق با لوئیزاس.
خوبه آدم وختی همچین کسیو تو زندگیش داره همه ی حرفا رو بهش بگه. همه ی حرفای مهم. کاش انقد اون روزا طولانی باشن که آدم حسابی نفس بکشه. اونقدی که یه وختی یه جایی مث من فک نکنه داره زیر آب نفس میکشه. فک نکنه واسه زنده موندن باید دهنشو بسته نگه داره. شاید اینجوریه که آدم باید یه جایی حسابی نفس بگیره، بعد یه شیرجه ی عمیق بزنه و یادش بمونه که تا دفه ی بعد که سرش از آب میاد بیرون، هوا بی هوا. نفس بی نفس.
قسمت تلخش فقط اینه که آدم نمیدونه دفه ی بعدی که سرش از آب میاد بیرون کیه؟ زنده میمونه تا اون موقع؟
برچسب:
نویسنده: اشکان اسماعیلی