500 دیز آو سامر
-
تاریخ: 1399/3/15 ساعت: 0:58
امروز دومین روز تو این ماهه که حالم خیلی خوبه و خوشحالم. نمیدونم چرا اینجوریم یا چقد عجیبه اینکه من فقط چند ماه در سال حالم اینجوریه که از صب که بیدار میشم پشیمون نیستم. نمیدونم بقیه ای که همه زندگیشو
هوای روزهای بودنت را همچنان دارم...
-
تاریخ: 1399/3/15 ساعت: 0:58
امروز بعد از نزدیک یک ماه از وقتی که ایده پورتفولیو و اینا رو با الهه مطرح کردم، دیگه تمومش کردم. خیلی خوشحالم که تونستم تمومش کنم. چون من همیشه یه عالمه ایده و کار ناتمام دارم و انقد فک کردن به این چ
در باب بچه داری!
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 8:18
خیلی وقته اینجا ننوشتم و الان که اومدم بنویسم دیدم که مث که مدیریت پنل بلاگ هم دچار یک باگ هایی شده. واقعن چرا سرویس های وبلاگ فارسی همش با مشکل مواجهن؟ دیروز مهمون داشتیم و یه نفر که بچه هم داره و هم
سمت تو آمده ام حال دلم خوب شود
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 23:03
امروز پنجم یا شیشمه ماه رمضونه. نمیدونم دقیقن از کی ماه رمضون دیگه برام حس خوبی نداشت. بیشتر عصبیم میکنه این روزا. اینم نمیدونم چرا! شاید گشنگیش. شاید رخوتش. نمیدونم. یه حس خیلی بدی بهم میده. دیگه چیز
همه دلخوری های ریز و درشتم بماند...
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 23:03
امروز تو سنت ایمیل گوشیم چنتا ایمیل پیدا کردم که هیچ یادم نمیومد کی نوشته بودمشون. مال دو سال پیش بودن. دوتاشون یه انگلیسی خیلی خفنی بود واسه اجازه ترجمه یه مقاله. حتا یادم نمیاد اونارو چجوری نوشتم. ج
دلگیرم از همه...
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 23:03
از صب که بیدار شدم گرامپی و پیشی بیا منو بخور ام. در واقع از دیشب که داشتم میخابیدم. چون خیلی دیر و بد خابیدم. قبل از خاب کلی وقت گذاشتم واسه تمیز کردن کثافت کاریای کلاژی که از خیلی وقت پیشا رفته بود
یه تیکه از قلبمی، درد میکنی، آروم بگیر، خسته ام...
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 23:03
هنوز هفته اول شهریورم تموم نشده و من پر از حس گند پاییز شدم. انقد که باز شبا صدبار از خاب بیدار میشم و کل روز تو دلم رخت میشورن. دو روز پیش دوستم اومد اینجا و کلی حرف زدیم با هم درباره چیزای مختلف و
تو تا همیشه توی قلبم موندگاری...
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 23:03
خیلی وقته که میخام بیام و اینجا بنویسم. ولی هی نمیشه. اینکه بخام چیزی بنویسم، هرچی، روزمرگی محض حتا، ازم بر نمیاد. چون با تقریب خوبی روزام خیلی شبیه هم و خسته کننده شدن. و نوشتنش چیزی جز فشار مضاعف نی
از دریا نترسانم که من در قلب تو جان میدهم...
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 21:34
چقد وقته ننوشتم اینجا. عیدتون مبارک :) حالا که بعد این همه وقت اومدم اینجا خوبه بیلان سالی ۹۷ رو بنویسم. بلخره همیشه نوشته بودم دیگه. پارسال بعد از کنکور دقیقن همون روز، اول رفتم پیش میم که از توییتر
هی هر دم از این من مگریز
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 12:40
داشتم الان یه چیزیو تو فتوشاپ با پِن دور بری میکردم یاد مدرسه افتادم. اونوقتی که به بچه ها این چیزا رو یاد میدادم همیشه با این دور بری با پن اول قشنگ سختی میدادم بهشون بعد یادشون میدادم که میشه با چه
I miss you in any way
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 12:40
امروز یازده اسفنده. دیروز تولد میثم بود. قدیمی ترین و صمیمی ترین دوستم، دوستِ پسرم البته. تو اینستاگرام بهش تبریک گفتم دیشب و امروز یه چارخط حال و احوال کردیم با هم. بعدش دیگه اون رفت خابید. چون اون خ
هیچ کسی با من دیوانه نیست...
-
تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 8:15
امروز بیرون بودم، بر خلاف اکثر جمعه های زندگیم یکی دوهفته ای هست که جمعه ها رو میرم بیرون و بهتره. انگار از بار سنگین غروبش کم میشه. هفته پیش که نه. این هفته ولی آره. از اون هفته تا این هفته زندگیم زی
مگه دل دادن آسونه؟
-
تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 18:36
توی این دو قسمت اخیر گریز آناتومی، دیالوگای خوبی بین آدما رد و بدل شد. یه جورایی یه بخشیش بهم کمک کرد که یه چیزایی رو در مورد خودم بفهمم. اینکه من همیشه برام سوال بود چرا من اولای هر رابطه ای برا آدما
این آدما از درد من دورن...
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:52
ساعت داره پنج میشه و من هنوز نتونستم بخابم. فک میکنم دچار پنیک اتک شدم. یا یه چیزی شبیهش. نمیدونم. یه استرس و یه دلشوره و یه حال بد. یه چیزی که با کوچکترین صدایی بند دلم پاره میشه و سه متر از جام میپ
خونمون رو دوشمونه،ما یه آه دوره گردیم...
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:52
خیلی سال پیش، حالا نه ده سال مثلن، پنج شیش سال پیش که پسرخاله ی کوچیکم تازه نامزد کرده بودم و نامزدش یه دختر ترد و نازک و کوچیک 20 ساله ای بود، به هـ گفتم چی میشد اگه من یکی شبیه این بودم. گفت چجوری ی
ایول به خودم که هنوز عاشقم
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:52
در خسته ترین و له ترین و روان پریش ترین دوره ی زندگیمم واقعن. ینی به قدری احساس فشار روانی و تنهایی و غم و اندوه و تنهایی و بی چاره گی دارم که نمیدونم دقیقن کی ممکنه بتونم از همشون نجات پیدا کنم. کی م
چه بگویم؟ نگفته هم پیداست...
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:52
ساعت هنوز شیش نشده و خونه به خاطر غروب زودرس و هوای ابری و بارونی تاریک تاریک شده. قشنگ یه هفته اس هیچی درس نخوندم. درس درست حسابی و از رو کتاب منظورمه. همینجوری میرم نظریه ها رو سرچ میکنم هی رو گوشی
پس بدین شادی تو صدامو...
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:52
آخرین بار سی مهر اینجا نوشتم، فردا 25 آبانه، سه هفته بیشتر گذشته، چه زود. واقعن این سرعت گذر زمان ترسناکه. اون کاری که گفتم میخام انجام بدم تا خودمو ثابت کنم، انجام دادم و بله بهترین در جهانم هنوز :))
فیلتر شکن داشته باشید پس
-
تاریخ: 1397/1/30 ساعت: 17:47
من فک میکردم اونایی که میان اینجا، ینی این روزانه به طور متوسط ۶۰-۷۰ تا بازدید کننده، میان که یه چیزی بخونن. ولی فک کنم فقط یه عده خیلی کمی شون واقعن چیزایی که من اینجا مینویسمو میخونن. فک کنم بعضیا فقط یا میان نگا میکنن یا تا نصفه میخونن یا اصن آماری که بیان میده فیک و الکیه! در کل اینکه فعلن دیگه ...
یک روزمره ی نا آرام!
-
تاریخ: 1397/1/2 ساعت: 4:50
یه نصف لیوان شیر خوردم، البته کلی پودر کاکائو قاطیش کردم، ولی همش حس میکنم میخاد مسیری که رفته رو برگرده! واسه همین اومدم نشستم اینجا یه چیزایی بنویسم که حواسم از معدم و چیزی که خوردم پرت بشه. راستش من کلن هیچ وقت شیر نمیخورم. ینی شیر واقعی، اینجوری که برم سر یخچال شیر بریزم تو لیوان بخورم، هیچ وقت ...