امروز بعد از نزدیک یک ماه از وقتی که ایده پورتفولیو و اینا رو با الهه مطرح کردم، دیگه تمومش کردم. خیلی خوشحالم که تونستم تمومش کنم. چون من همیشه یه عالمه ایده و کار ناتمام دارم و انقد فک کردن به این چیزا رو مخمه که نصف انرژی مو هدر میده. حالا دارم طبق یه لیستی پیش میرم و تا اینجا چهارتا چیزی که خیلی وقت بود میخاستم بهشون رسیدگی کنم تموم شده و تیک خورده.
یکیش مثلن جمع کردن و سامان دادن کاغذ و مقواهام بود که انقد زیادن هیچ وقت حوصله ام نمیومد برم سراغشون. ولی چند روز پیش بلخره نشستم و جدا کردمشون و چاهارتا پوشه آ سه مقوای رنگی تفکیک شده دارم الان. اون سایز بزرگایی که تو آرشیو زیر تختم نگه میدارمو هم ریختم بیرون و از اول مرتب کردمشون و الان خیلی خوشحالم که بار این قضیه از رو دوشم برداشته شد.
حالا باید یه روز از تصویرسازیام عکس بگیرم و یه پورتفولیو ام برا اون بسازم. و اینم رو مخمه چون دوربینم پر از عکسای پاتختی دختر خالمه و هنوز از دی ماه بهش دست نزدم و حتا فک کردن به خالی کردن عکساش و انتخاب و ایناش مریضم میکنه! ببین اسمن کار ساده ایه ها! ولی وقتی میری سراغش قشنگ نصف روزت میره. چون اول باید از دوربین بریزم رو لپ تاپ. بعد اینجا چک کنم و بچرخونمشو و اوناییش که بیخودی فلش خورده یا ده تا پشت هم گرفتن ملت که یکیش خوب بشه رو پاک کنم. بعد تو هاردم جا پیدا کنم براش و بریزمش اونجا. و تازه این میشه ورژن خام عکسا. حالا یه وقتیم باید بشینم برا ادیتش بذارم تو فتوشاپ!
بگذریم.
مامانم امسال کلی سبزی کاشته بود تو تراس پشت آشپزخونه که متاسفانه به جز تربچه هاش بقیه اش چیزی نشد و اصن حتا جوونه هم نزدن. من فک میکنم بذراش مونده بود. چون این تربچه ها رو تازه خریدیم. ولی مامانم هی میگه نه من دستم خوب نیوده و فلان، تو بکار! انگار من خضر نبی علیه سلامم! گفتم باشه و حالا باید یه روز برم سراغ اون گلدونا. یه گلدون کاکتوسم دارم که هم خیلی زشتن همه شون هم خیلی بد بزرگ شدن و باید اونا رو هم در بیارم بریزم دور و خاک اونو کلن خالی کنم و خاک جدید بریزم و توش ریحون بکارم. چون جایی که هست برا ریحون آفتاب مناسب داره.
تصمیم گرفتم به جای برنامه های کوتاه مدت و رژیم و اینا کلن این چاهار کیلویی که رو مخمه رو تا شهریور یک کیلو یک کیلو کم کنم و برسم به 48 محبوبم و میخام واقعن دیگه این بار برای چند ماه روتین ورزش شکم و حرکات کششیو انجام بدم. نمیدونم چرا من از یه وقتی به بعد دیگه نتونستم به ورزش بچسبم. در حالی که تا دبیرستان همیشه، هر روز و در هر شرایطی بودم ورزش میکردم. حالا چه باشگاه چه اسکیت چه دوچرخه سواریچه پیاده وری. کلن از بچگی عادت داشتم به فعالیت بدنی و اصلن برام کار سخت یا اضافه ای نبود که بخام تو برنامه ام براش جا پیدا کنم حالا! مث غذا خوردن بود.
ولی از زمان دانشگاه به خاطر روزای زیادی که چند ترم اول مجبور بودم برم و خستگی زیاد مسیر دیگه فقط تبدیل شد و "قدم" زدن ها طولانی از دانشگاه تا ونک یا از ونک تا پارک وی و این چیزا. حالام که هر از چندی یادم میاد و نهایتن یک ماه میتونم مداوم انجامش بدم و باز یه چیزی میشه که بذارمش کنار. مثلن چندسال پیش سه ماه پشت هم رفتم باشگاه و واقعن خیلی خیلی خیلی خوب شده بود فرم بازوها و کمرم ولی یهویی باشگاهه رفت تو فاز تعمیرات و بعدشم باز مدرسه شروع شد و دیگه من سه تا مدرسه میرفتم و انقد کارم زیاد بود که نمیرسیدم بخام برم. تو خونه ورزش کردن برا من سخت نیست اصلن. چون هم فضاشو داریم هم خودم انقد تا حالا سرچ کردم و تجربه دارم که میدونم چه حرکتی رو باید برای کجا و چجوری انجام بدم، فقط مشکل مجبور کردن خودمه! پارسالم نزدیک یک ماه و نیم تو خونه خودم حسابی ورزش میکردم که یهویی یه روز موکت از زیر پام رو سرامیک سر خورد و منم باهاش کشیده شدم و تاندون زانومم کشیده شد و اوپس!
این دوستم که آمریکاس یه چند وقتیه داره میره کالج و من وقتی فهمیدم بلخره قبول شده خیلی خوشحال شدم براش و گفتم حالا میره و سرش گرم درس خوندن میشه و دیگه کمتر به مسائل فلسفی! میپردازه ولی نشد اینجوری و چند روز پیش دیدم باز یه پیام بلند بالایی تو گروه گذاشته که من هنوز افسرده ام و همه اش دلم تنگ میشه برا مامانم وغصه میخورم که انقد دورم ازش و فلان. خیلی واقعن برام عجیبه این حرفاش. چون هر سری میاد ایران یه جوریه که انگار دوس داره زودتر برگرده و همه اش به همه چیز اینجا ایراد میگیره که واقعنم مشکلی نداره، بگیره! ایراد داره چون! ولی اینکه وقتی اونجاس همه اش میگه بیام ایران بیام ایران برام عجیبه. چون میاد اینجا برا خانواده اش دیگه، خب؟ ولی حتا پیششونم که هست باز ناراحته که چرا مدل خانواده اش اینجوریه و چرا خاهرش اینجوری گفت و خاله اش اونجوری گفت! یعنی قشنگ موندم که مشکلش چیه و چی میخاد.
الان چهارساله رفته و محض رضای خدا یه بار نشده با هم حرف بزنیم و این یه چیز خوب درباره خودش یا زندگیش تو اونجا بگه. همیشه داره ناله میکنه. درحالی که کاملن محرزه با وجود تمام گیر و گرفت های مذهبی که یه مسلمون اون طرف داره، واقعن داره خوب و راحت زندگی میکنه، ولی انگار میترسه بگه به ما. همیشه فقط چیزایی رو میگه که بده و مربوط به احساسات خودشه.
من چند بار بهش گفتم شاید خوب باشه یه مدت به خودت بریک بدی و به جای اینقد مداوم واسه ایلتس و تافل و جی آر ایی درس خوندن بری کارای دیگه بکنی، چمیدونم یه کار داوطلبانه ای چیزی. یا حتا برو یه کتابخونه عضو شو و فقط کتاب بگیر بخون. هم زبانت خوب میشه هم درس نخوندی! ولی خب این مدلی نیست اصن. یا یه مدت با هم درمورد رسپی های مختلف حرف میزدیم و من چنتا از غذاهایی که میدونستم دوس داره یا شیرینی هایی که اینجا شاید مواد اولیه اش راحت پیدا نمیشد براش فرستادم و گفتم اینا رو تست کن و واقعنم چنتا شو که امتحان کرد خیلی خوشحال بود و کلی اومد عکس فرستاد ازشون برام و تشکر کرد. ولی انگار یکیو میخاد که دائم این چیزا رو بهش بگه. انگار خودش نمیتونه همینجوری بای هر سلف از زندگیش استفاده کنه. نمیدونم.
شاید چون مث من نیست. شاید چون هیچ وقت زندگی تو ایران براش مساوی با محدودیت نبوده که حالا بخاد از نامحدود بودن خیلی چیزا لذت ببره. هیچ وقت اینجا که بود به فکر مهاجرت نبود و الانم انگار اصلن به نظرش این چیز مهمی نیس که تونسته به راحتی بره یه کشور آزاد. شاید اگه مث خیلیای دیگه برای جایی که هست تلاش میکرد الان قدر میدونست.
نمیخام بگم خیلی خوب و ایده آله که آدم اون سر دنیا تنها باشه، اونم با شوهری که واقعن پیش زمینه ای بینشون نبوده و کامل سنتی و سریع ازدواج کردن، ولی اولن انتخاب خودت بوده و ثانین الان یه تجربیاتی داری که خیلیا ندارن. اصن همین که زندگی تو دور از بقیه و اون جوری که خودت میخای ساختی واقعن یه اتفاق مهمه. این که میدونی فقط خودتی و شوهرت. خودتون باید تصمیم بگیرین. خودتون باید بسازین. همین می ارزه به خیلی چیزا. چون خیلی وقتا ادما تا سالهای سال توی زندگی مشترکشون، به جای یه نفر، با ده نفر اشتراکی زندگی میکنن و نمیدونن. بعد یه وقتی میرسه که میبینن ا! ده سال گذشته ولی هنوز نمیتونن بدون حضور ده نفر دیگه خودشونو هندل کنن! ولی الان حداقلش اینه که تو و شوهرت هرجای دنیا که باشین و تو هر شرایطی بلدین خودتون با هم کنار بیاین. بقیه چیزام که کم و زیاد برا همه هست.
برچسب:
نویسنده: اشکان اسماعیلی