امروز دومین روز تو این ماهه که حالم خیلی خوبه و خوشحالم. نمیدونم چرا اینجوریم یا چقد عجیبه اینکه من فقط چند ماه در سال حالم اینجوریه که از صب که بیدار میشم پشیمون نیستم. نمیدونم بقیه ای که همه زندگیشون اینجورین چقد کیفیت زندگیشون با من فرق داره ، ولی من این وقتا میتونم خیلی خیلی کارای زیادی انجام بدم و مث بقیه وقتا واسه هر حرکتی هزارتا فکر و احتمال و کوفت نمیاد تو سرم.
امروز داشتم کتاب زبانامو بررسی میکردم که ببینم کدوما شو بیارم بذارم دم دستم که هر روز یکی دوتا درسشو بخونم و یهو یادم اومد چارده پونزده سال پیش همین روزا بود که تصمیم گرفتم برم کلاس زبان و این بزرگترین تصمیم اون زمانم بود. غلبه بر یکی از ترسام و بهبود بخشیدن یکی از چیزایی که فک میکردم خیلی سخته یادگرفتنش. هنوزم وقتی هوای ساعت 3 و 4 روزای خرداد و تیر ماه میشه یاد اون روزای اول میفتم که میرفتم آموزشگاه. بوی کولر آبی. مانتوی آبی و شلوار جین محبوبم و لهجه بریتیش قشنگ تیچرمون. امروزم مث همون روز بود هوا و فقط حیف که بوی کولر آبی نداریم تو خونمون.
تو این مدت تسلطم به ایندیزاین خیلی بیشتر شده و دیگه با انزجار بازش نمیکنم و راستش حتا خوشمم اومده که لی اوت انقد راحته توش و من این همه سال مقاومت میکردم و با نرم افزارای بیخود اینکارا رو میکردم. نمیدونم چرا واقعن، انگار که خیلی برام ناممکن بود یادگرفتنش. یا شاید اینکه انقد الان تو فتوشاپ و کرل و پیریمیر بلدم کار انجام بدم باعث میشد فک کنم دیگه چه احتیاجیه به این حالا. ولی حالا میبینم اتفاقن خیلی کار رابندازه و خب باید باهاش کار کرد تا یادگرفت.
من الان هف، هشت ساله که تقریبن هر روز یا حداقل یه بار در هفته دارم تو فتوشاپ یه کاری میکنم و تازه همونم کلیییییی چیز دیگه داره که من هنوز بلد نیستم و خیلی وقتام باید سرچ کنم برا یه کارایی، ولی اصن به نظرم سخت یا بیخود نبوده سرچ کردن و دوباره یا حتا از اول یادگرفتنشون.
کلن یه گارد بیخودی داشتم به ایندیزاین که از همون زمان دانشگا مونده چون استادش خیلی مزخرف بود و انقد بد و سرسری یاد بهمون که من همون موقعم یادنگرفتمش و برای اولین و آخرین بار در عمرم پروژه این قسمت از این واحدو راضیه برام انجام داد. البته به جاش منم پروژه فتوشاپ و ایلستریتور اونو انجام دادم ولی کلن الانم که فک میکنم نمیدونم چرا اینکارو کردم. چون واقعن هیچ وقت نه قبل از این ترم و نه بعدش من هیچ کاری مو کسی انجام نداد. حتا پایان نامه رو که خیلیا حداقل تایپشو میدادن بیرون من صفر تا صدشو خودم انجام دادم.
اما نمیدونم چرا به طرز عجیبی اون ترم همه چی خیلی سخت و نشدنی بود و همه کارامون سخت بود و خیلی از بچه ها نمره هاشون کم شد. ده تا درس مهم با کار عملی زیاد داشتیم و هر کدوم کلی پروژه میخاستن بر آخر ترم.
یادمه حتا ما تا غروب روز قبل از ژوژمانش دانش گا بودیم و داشتیم گروهی کارامونو میکردیم و تازه یک ساعتم بعد از غروب که هممممممه دانشکده خاموش بود و فقط من و فرناز تو سایت بودیم و خدماتی صد بار اومد گفت باید برین میخام در سایتو ببندم تو دفتر فنی روبرو دانشگا موندیم و کارا رو پرینت کردیم و من ده شب رسیدم خونه و تا 3 صب داشتم پاسپارتو میکردم و میبریدم و میچسبوندم و هفت صبم باید باز میرفتم دانشگا.
بیخود نبوده اون موقع ها انقد لاغر بودم :))) فرصت نداشتم غذا بخورم و زیاد بخابم. ولی واقعن اون مدل از زندگی زندگی واقعیه به نظر من. یعنی چیزیه که من دوسش دارم. وقتایی که کلی کار دارم و برا کوچکترین چیزا برنامه ریزی میکنم همیشه بازدهیم خیلی بیشتره تا وقتی یکی دوتا کار دارم در روز و ممکنه حتا به همونم نرسم و بعدآخر شب عذاب وجدان میگیرم که عمرمو هدر دادم و اگه این آخرین روز زندگیم بوده چقد مزخرف گذشته :(
برچسب:
نویسنده: اشکان اسماعیلی