
از صب میخام بشینم جزوه بنویسم برا امتحان بچه ها، ننوشتم هنو. حوصلم نیومده. تو مغزم شلوغه. دیروز کلن روز خیلی انرژی بری بود واسم. از صبش که بیدار شدم و یه سری تو خونه بابام مخمو کار گرفت و یه چیزایی که اصن به من خیلی ربطی نداشت گفت. بعدش رفتم مدرسه و تو مترو همکارمو دیدم در نتیجه تا مدرسه با هم رفتیم و حرف زدیم. بعدش یه خانومی تو مدرسه اومد یه چیزایی درباره یه مسابقه بهم گفت و گفت به بچه هات بگو و سر کلاس سه ساعت بچه ها مخمو خوردن بسکه چرت و پرت گفتن و سوال پرسیدن، کلاس که تموم شد دوتاشون اومدن جدا جدا یه چیزایی که قبلن گفته بودمو دوباره پرسیدن و براشون توضیح دادم و نوشتم. بعدش که رفتم تو دفتر که فرم گزارش کلاسو بنویسم و حضور غیابو امضا کنم دیدم سه چارتا از معلما جم شدن چه داد و بیداد و دوایی...
ادامه مطلب
یه جایی تو فیلم خیلی دور خیلی نزدیک، اون پسره میگفت خیلی از ستاره هایی که ما مبینیم سالهای ساله که مردن. چند سال بعدش یادمه یه اس ام اسی برام اومد که دوستای خوب مث ستارهان، حتا اگه نبینی شون، میدونی تو آسمون سرجاشونن. بعد با خودم فک کردم آره! ولی ممکنه مرده باشن. همین چن روز پیش براتون اینجا نوشتم ...
ادامه مطلب
هنوز این پی دی افه افتر یو تموم نشده. راستش اینکه خیلی حوصلم نمیاد بخونمش ینی قبلن میرفتم مدرسه تو راه مث ژاپنیا و روسا از فرصتم استفاده میکردم تو مترو وایساده و نشسته تو گوشیم کتاب میخوندم، الان ولی خیلی حوصلم نمیاد. بیشتر ترجیح میدم هیچ کاری نکنم. ...
ادامه مطلب
رفتم حموم. نمیدونم چقد درسته آدم ورداره تو وبلاگش بنویسه رفته حموم. چون مثلن تفکر غالب اینه که بعضی آدما انقد بیمارن که از حموم رفتن بقیه برا خودشون سناریو مینویسن. ولی راستش توی حموم رفتن من هیچ نکته ی خاصی برای سناریو نویسی وجود نداره. به جز شامپوی سان سیلک نارنجی که اولش فک میکردم خیلی خوبه و بوی خیلی خوبی داره، اما الان فهمیدم که خیلی خوب نیس ولی بازم منکر بوی خیلی خوبش نمیشم. خاستید بنویسید ذکر کنید که شامپوی نارنجی سان سیلک در صحنه حضور داره. بوشم خوبه. درباره ی کیفیتش و اینکه برای موهای دمیج ساخته شده چیزی ننویسید. چون نمیخایم فیلم تخیلی باشه. بع...
ادامه مطلب
عشق بزرگترین ناهنجاری تو زندگی هر آدمیه....
ادامه مطلب
از ساعت یازده امروز تو فتوشاپ بودم. ینی دیگه واقعن عقم میگیره حتا از اسمش. انقد که این دفه مدرسه سر لوح تقدیراش بازی در آورد واقعن خسته شدم. من هرسال دارم براشون لوح تقدیر و بنر و کارت دعوت هر کوفتی که لازم دارنو میزنم، اونم با یه قیمتی که یک سوم قیمت واقعیه! حالا دریافتم که من خری بیش نیستم! هیچ کس تو این دنیا لیاقت نداره که آدم بهش لطف کنه. منم که کلن چنتا حرکت از خانم مسئول دیدم و دیگه حسابی از چشمم افتاده، برنتابیدم کاراشو. و اون روز تلفنی یه بحث حسابی کردیم. الانم یه کلاس کاری براشون تعریف کردم که بفهمن دنیا دسته کیه. واقعن اکثر آدما بی لیاقت و نفهمن! ا...
ادامه مطلب
دو یا سه سال پیش، نوشتم "خوشبین بودن و حماقت" دو روی یک سکه اس. یه مرز باریکی هست بین اینکه به اتفاقای اطرافت خوشبین باشی و یا اینکه یه جور احمقانه ای همه چی رو مثبت ببینی. خیلی باریکه این مرز. خیلی. فقطم تو این مورد اینجوری نیستا. خیلی چیزای دیگه هست که مرز بین حالت خوب با حالت بدش، از مو باریک تره! یه وختی تو زندگی باید بین خودت و اونی که بیشتر از بقیه دوسش داری، یکیو انتخاب کنی. نمیدونم چن بار ممکنه پیش بیاد، یا اینکه واسه همه پیش میاد یا نه. ولی اگه یه وختی برات پیش اومد، و اون کسی که بیشتر از بقیه دوسش داری، خیلی خیلی خیلی بیشتر از بقیه دوسش داری، بهت ال...
ادامه مطلب
اولین باری که من در محاصره ی یک فضای فرانسوی قرار گرفتم چار پنج شیش سال پیش بود که فیلم امیلی رو دیدم. به نظرم هیچ چیزه دندون گیری ام نبود البته. اون همه قان و قون و لا و ژی و لوز و این چیزام رو اعصابم بود. در کل هیچ خاطره ی خوبی ندارم از زبان فرانسه. تو یونی ام یکی از بچه ها بود میرفت سفیر فرانسه میخوند من بعضی وختا میرفتم پیشش میگفتم کمی به فرانسه منو موعظه ای چیزی کنه. بعدن سر زبان عمومی جبران کردم واسش البته. حالا از این خوشم اومده و یه شما پیشنهاد میکنم گوشش کنین. رو اعصاب نیس. mes jurs ویچ مینز my days...
ادامه مطلب