یه جایی تو فیلم خیلی دور خیلی نزدیک، اون پسره میگفت خیلی از ستاره هایی که ما مبینیم سالهای ساله که مردن. چند سال بعدش یادمه یه اس ام اسی برام اومد که دوستای خوب مث ستارهان، حتا اگه نبینی شون، میدونی تو آسمون سرجاشونن. بعد با خودم فک کردم آره! ولی ممکنه مرده باشن.
همین چن روز پیش براتون اینجا نوشتم که صمیمی ترین و قدیمی ترین دوست زندگیمو پیدا کردم، قدیمی ترین که میگم ینی دوستی ما مال 19 سالگیه منه. اون موق که تازه دانشگا میرفتم تا روزای آخری که داشتم دفا میکردم. و حقیقت روزای خیلی خیلی خیلی سختی بود برام. یادمه آخرین باری که با هم حرف زدیم دقیقن یه ماه قبل از دفاع من بود و داشتم میرفتم کلاس زبان-چون کلن من همیشه تو زندگیم چسبیده بودم به زبان. چه زمان کنکور چه همه ی سالای دانشگا. فک کنم درست ترین چسبیدنی که تو زندگیم انجام دادم تا حالا همین بوده_ بعد از اون روز دیگه هیچ وخت با هم حرف نزدیم چون میم وارد خط قرمز دوستاییای من با پسرا شده بود. تاهل.
دقیقن بعد از همون روزا، زندگی من خیلی عوض شد. همون روزام من خیلی تو سختی بودم. تنهایی. بعدشم همیشه تنها بودم. همیشه! تجربه ام از اولین جایی که رفتم توش کار کردم، رابطه هام با آدمای دیگه،مدرسه و خیلی چیزای دیگه، بعد از اون روزو یادمه که چه جوری کم کم، ذره دره تغییر کردم، ولی یادم نیس قبل از اون روزا چه جوری بودم. حالا همه ی چیزی که تو ذهنش از من مونده مال همون روزاییه که من به زور یه تصویر مبهم دارم ازش. یادمه که خیلی خوش میگذشت بهمون با هم. ولی یادم نمیاد که من چه جوری بودم که خوش میگذشت. از اینکه ازم توقع داره هنوز همون دختره 20 ساله ی پر از حرف و پر انرژی! باشم که یه بار کلی از خیابون ولیعصرو رو جدول جوب را رفته بود، واسه اینکه یه کم قدش بلند باشه و فِیس تو گردن با هم حرف بزنن! یا نمیدونم همون دختری که ماکارونی شفته ی دست پخت کوروشو با سالاد دست مالی شده توسط سروش کف خونه ای که یه گربه ی پشمالو و 50 تا همستر توش وول میزدن خورده بود. همونی که بعضی وختا زودتر از اون میرفت تو کافه ی روبروی جام جم و میز دمه پنجره میشست و به پسره میگفت لطفا جا سیگاری هم بیارین. همون آدمی که تا صب از بس اس ام اس میفرستاد انگشتاش له میشدن. تعجب میکنم. جا میخورم. نه که من هنوز نتونم رو جدول را برم یا ماکارونیه شفته نخورم و با همستر و گربه زاویه داشته باشم! نه! من هنوز بیگ ات تکستینگ و لاو اسموکینگ هستم،ولی دیگه فقط اینا نیست.
تو همه ی این سالا خیلی اتفاقا افتاده. من میدونم که خیلی خیلی خیلی عوض شدم. از اینکه اون یه همچین تصویر خوب و سرخوشی از من داره، خوشالم! اینکه بهم گفت تو انقد باحال و خاص بودی که من هیچ وخت کاراتو یادم نرفت. حتا دوتا هندونه ام گذاشت زیر بغلم که من از اسم نازنین به خاطر تو خوشم میاد! چون منو یاد تو میندازه. اینا همشون خیلی خوبن. آدم خوشال میشه میبینه یکی بعد از 6-7 سال هنوز تو رو یادشه. هنوز یه جزئیاتی درباره ی رفتارت و اخلاقت میدونه که شاید خودت یادت رفته اصن، ولی اینکه میبینی خیلی وقت از اون روزا گذشته و اینا دیگه خاطره شدن، هیچ حس خوبی نیس.
الان من تو اون نقطه ایم که میدونم با دست خودم یه نوستالژی رو خراب کردم. این یه چیزی بود که برای اولین بار تو زندگی من اتفاق افتاد. تِرَک کردن آدمایی که از زندگیم رفتن هیچ وخت جزو علاقه مندیای من نبوده. هیچ وخت. ینی یادم نمیاد حتا برای یه بار سراغ کسی که دوستیمون با هم تموم شده رو گرفته باشم. این بارم میتونستم این کارو نکنم. ولی گول خوردم. اگه دنبالش نمیرفتم، اون هیچ وخت منو پیدا نمیکرد. همه چی امن و تمیز میموند. ولی حالا میدونم که اون ستاره ای که من از بودنش مطمئن بودم، سالهاست که مرده.
برچسب:
نویسنده: اشکان اسماعیلی