تو مدرسه سابق، همه چی دست خانوم مسئول بود همه چی خیلی دقیق کنترل میشد. یه خوبیایی داشت یه بدیایی، خوبیاش تا پارسال خیلی بیشتر از بدیاش بود، ولی پارسال یه جوری همه چی بد شد. امسال فقط خودمم. همه چی دست خودمه. بازم یه خوبیایی داره یه بدیایی. خوبیاش کمتر از بدیاشه ولی. این همه تعطیلات پشت سر هم، حسابی بچه ها رو تنبل و بی انگیزه کرده. در کنار نداشتن امکانات لازم. امتحانی که روز چارشنبه ازشون گرفتم خیلی ناامید کننده بود. تقریبن همه از روی دست هم نوشتن. چون من بهشون نگفتم تقلب نکنین. گفتم اگه احتیاج بود مشورت کنید. سوالا یه جوری بود که باید خودشون بلد میبودن. ولی خب نبودن. یا شایدم هیچ کس به خودش و اطلاعات خودش اعتماد نداشت. حتا مدل دوربینشونو از رو هم نوشتن!! خب اینو کجای دلم بذارم؟!
دیروزم که دیگه نوبرانه ی کلاسام بود و بعدش که اومدم خونه و برگه هارو نگا کردم کلن نابود شدم. ینی کل روز فقط فکرم مشغول حرفای بچه ها و چیزایی که نوشتن بود. نمیدونم چرا. این حرفا همیشه هست. ولی دیروز یه جور حس درموندگی و بی چاره بودن داشتم. نمیدونستم باید جواب بخش زیادی از بچه ها رو که از حضور چند نفر سر کلاس به شدت ناراضی و شاکی بودنو چی بدم. و جالب اینجاست که اون چار نفر خودشون اصن درک نمیکنن و فک نمیکنن مشکل کلاس اونان! و چقد کاراشون رو اعصاب بقیه اس. و اتفاقن توقع دارن با بقیه برخورد کنم که انقد به اینا گیر ندن. حتا همون دیروزم یکی از اون چارتا با یکی از بقیه! درگیری لفظی داشتن. منم فقط تو سکوت نگاشون کردم تا حرفاشونو بزنن به هم.
واقیت اینه که یه بخش زیادی از بچه ها تو این مدرسه، بی ادب و پر از خشم و خشونتن. ینی رفتارای تخریب گرانه و مسخره کردن بقیه و تیکه انداختن و ضایع کردن هم دیگه بخش اصلی رفتار خیلیاشونه. نمیدونم چرا. اگه پسر بودن، انقد عجیب نبود، ولی این حجم از خشونت فیزیکی در حد مشت و توی سر و پس گردن هم زدن و اینا رو واقعن من تو دخترا ندیده بودم تا حالا. با وجودی که به نظرم مدرسه از لحاظ انضباطی اونقدی بهشون سخت نمیگیره، بازم اینا تمایل خیلی زیادی دارن به اینکه کارای مجرمانه انجام بدن! من واقعن خیلی چیزا اصلن برام مهم نیست و اصلن ناراحت نمیشم، ینی اصلن توقع ندارم اینا خیلی از کارا رو انجام بدن، یا زشتی خیلی از حرفایی که میزننو دقیقن درک کنن، ولی باورتون نشه شاید هر بار بیس دفه باید به خیلیاشون بگم ببین پاتو دراز نکن رو نیمکت، درست و به سمت تخته کلاس بشین لطفن. میدونم که خیلی از رفتاراشونو احتمالن مختص به همین کلاس و در حضور منه، چون میدونن از لحاظ انضباطی و درسی خطر نمره و اینا تهدیدشون نمیکنه و من نهایتن از کلاس بیرونشون خواهم کرد. ولی اینکه چه جوری یه دختر تو این سن میتونه انقد پر از رفتارای عصبی و استرسی و خشن باشه برام خیلی عجیبه. ینی اینکه همه ی فشارای درونی شون به شکل خشونت بروز میکنه خیلی ناراحت کننده اس. البته همشون اینجوری نیستنا، ولی تعداد اونایی که اینجورین زیاده.
با این همه من واقعن همه ی اینا رو خیلی دوس دارم. خیلی. ینی واقعن هر بار که میرم مدرسه با حس خوب و دل خوش میرم. دوس دارم بتونن حداقل تو همین کلاس یه جور واقعی و بدون اجبار خودشون باشن و اونی که دوس دارن و بهش علاقه دارنو انجام بدن. ولی خیلی سخته. خیلی. وخصوصن اینکه من هدفم اینه، ولی بچه های دیگه توقع برخوردای ضربتی و از کلاس محروم کردن نصف دیگه ی بچه ها و این چیزا دارن. نمیشه خب واقعن. حتا همینم باید یادشون بدم، اینکه یکمی انعطاف و مهربونی و پذیرششون در برابر رفتارای دیگران بیشتر بشه. کاش بتونم...
چند روز وقت گذاشتم تا برگه های یازدهما رو صحیح کنم و کارنامه کلاسی شونو براشون بنویسم، ارزیابی خودمو میانگین بگیرم و روی نمودار ببرم، حالا باید همین کارا رو برای پایه دهم بکنم. ولی خب برایت سایدش اینه که حداقل فهمیدم کدوم قسمتا مشکل دارن دیگه. فرض میکنم که اگر اینا حل بشه، باید نتیجه ی مورد نظر رو گرفت. اگه راست گفته باشن و الکی تعریف نکرده باشن البته.
برچسب:
نویسنده: اشکان اسماعیلی