خرید بک لینک

انگشت کوچیکه ی پام خورد به گوشه کشو. ناخونش کنده شد. خون اومد. الانم درد میکنه و من دارم فلج اطفال میشم. حالا فلج ادالت. مهم فعل فلج شدنه. مهم فانی بودن انسانه. پیزوری بودن و به تف بند بودنه. الان کی باورش میشه من به خاطر یه ناخونی که کنده شده تمام روابطم خدشه دار شده و تمام فعالیتام به تعلیق در اومده؟ شغلمو از دست دادم، فامیل طردم کرده، با انگشت نشونم میدن و نامزدم رفته با یکی دیگه. اینو دروغ گفتم حالا. نامزد ندارم. ولی همه رفتن با یکی دیگه؛من تنهام. سانگلم ینی. هار هار. اون دختره میگفت سانگل شدم و ملت میخندیدن. منم خندیدم دیگه. چون من در بستر بیماریم و برام ویدئوهای مسخره میفرستن که به ناخون کنده شده ام و ذره ذره فلج شدنم فک نکنم. بخندم و شاد باشم و فک کنم فردا روز دیگریست. اما من به تنها چیزی که دارم فک میکنم ناخون کنده شده و زندگی نکبت بارم بعد از بی ناخونیه. رنجور، افسرده، چاق و بی پول. ممکنه حتا چکام برگشت بخوره و همین فردا با دسبند منتقل شم بند زنان. و اونجا به علت کثیفی سلول و نرسیدگی مسئولان قانقاریا بگیرم و پام از زانو قط شه. بعد همونجوری با پای قط شده و چک برگشت خورده سالهای سال در بند زنان بمونم و هر شب خیره شم به سقف سلول و به تو فک کنم. که شاید پریشان شده باشی جایی، شب عیدی پنهان شده باشی جایی. کسی چمیدونه، شاید حتا عریان شده باشی جایی. در حالی که من نشستم بروی می بخری برگردی، ولی تو مسلمان شده باشی جایی...

برچسب: نویسنده: اشکان اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 18:28

صفحه بندی