خرید بک لینک

یه سکوت سهمگینی خونه رو فرا گرفته. خونه و فضای اطراف خونه رو. یه جوری که انگار تنها موجود زنده ی دنیا منم. انقد ساکت که میتونم صدای قلبمو بشنوم. کاملن طبیعی و با ریتم منظمی میتپه. هیچ صدای مشکوکی ازش به گوش نمیرسه که مبنی بر آریتمی یا گشادی دریچه ی میترال و سوراخ بین دو بطن چپ و راست باشه. هیچ صدایی. حتا صدای سخن عشق. خب دلیلش اینه که تکست میده قلبم. ویس نمیفرسته. واسه همین صداش نمیاد. وگرنه پر از عشق و دوس داشتن و نوع دوستی و دیگر دوستی و رنگین کمانیه قلبم. ایف یو نو وات آی مین. اگرم نمیدونین خیلی مهم نی. کاربردی نداره رنگین کمانی بودن. کلن چیزایی که به قلب ربط داره هیچ کدوم کاربردی نیس. بیشتر چیزایی کاربرد داره که به فیس و جیب شما مربوطه. مثل خوشگلی و پول. که من هیچکدومشو ندارم. واسه همینم در سکوت میشینم و به صدای قلبم گوش میدم و افسوس میخورم. بعضی وختام چایی. ولی بیشتر افسوس. چون از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر. حالا ولی دیگه صدایی نیست. ابری نیست. بادی نیست. مینشینم لب حوض. تا ببینم عکس تنهایی خود را در آب. که خب آبم نیست. ینی هست ولی کم هست. اونقدی نیس که عکس نشون بده. اونقدیه که گردش ماهی آب را می شیارد .

باد می گذرد.

چلچله می چرخد. و نگاه من گم می شود.


ماهی زنجیری آب است ،

و من زنجیری رنج.


نگاهت خاک شدنی ،

لبخندت پلاسیدنی ست.


سایه را بر تو افکندم تا بت من شوی.


نزدیک تو می آیم ، بوی بیابان می شنوم:

به تو می رسم ، تنها می شوم.


کنار تو تنهاتر شدم .

از تو تا اوج تو ، زندگی من گسترده است.


از من تا من ، تو گسترده ای.


با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم.


از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسیدم.


و با این همه ای شفاف !

و با این همه ای شگرف!


مرا راهی از تو بدر نیست.

برچسب: نویسنده: اشکان اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 18:28

صفحه بندی