خرید بک لینک

ساعت سه و نیمه صبه من خابم نمیبره ولی. یه سرفه ی بدی افتاده تو گلوم و صدامم خنج شده. نمیدونم چرا. این علی ساعت دو تازه اومد خونه. یه بو سیگاریم میداد. حالم داشت به هم میخورد. بعدشم اومد منو ماچ کرد، حس میکنم از نفسش مسموم شدم. خله اصن این به خدا. هی من مدارا میکنم باهاش. شاخ و شاخ تر داره میشه. خدا واقعن همه ی مارو به راه راست هدایت کنه. یه آدامس بخر لاقل دیوونه. اینجوری بود گندت از سیصد متری خفه نکنه آدمو. بعضی وختا حس میکنم نباید انقد بین علی و مامانم کاتالیزور بشم. ولی اگه نشم هر روز یه بحثی هست. چمیدونم والا...

این مدت اصن زندگیم یه جوری قاتی پاتی شده تو هم که نمیدونم چیکار باید بکنم. این مدت که میگم نه مثلن همین چند ماهه ها. این چند ماه، قاتی تر شده، ولی کلن فک میکنم یه سالی هست که ذره دره زندگیم رو به زوال رفته. وای انقد سرفه کردم پاره شد گلوم. این قلب درد نمیدونم چیه یه مدته گریبان گیرم شده. ینی تقی به توقی میخوره قفسه سینم سنگین میشه. حالا خدایی دوس ندارم مث 70 ساله ها سکته ی قلبی کنم بمیرم. اصن از بیماری مردنو نمیپسندم. دوس دارم با گلوله به قتل برسم. یه مرگ حماسی یا تراژیک و اینا. چیه آدم از حمله ی قلبی بمیره! دو روز دیگه آب کفنت خش شه همه میگن از حرص و جوش مرد! انقد که الکی حرص خورد. دوس ندارم کسی فک کنه من از حرص چیزی مردم. دوس دارم فک کنن خوشی زده زیر دلم مردم. ینی فک کنن قلبم از خوشالی پاره شده! نه از اندوه.

حالا اندوه که واسه شماس. از ما گذشته این حرفا. دیگه من اندوه واسه چیمه آخه؟ من هیچی واسه چیزیم نیس. امیدوارم بفهمین چی میگم. چون نمیتونم واضح تر از این بگم.

اصن نمیتونم خیلی چیزی بگم. ینی انقد دلم میخاد مسابقه ی هرکی کمتر حرف بزنه برنده اس را بندازیم. من برم فینال. چه جوری واقعن مردم انقد حرف دارن و هی با هم معاشرت میکنن؟ من وسط معاشرت یهویی مهاجرتم میاد. ینی انقد سختمه حرف زدن که ورداشتم تو رزومم اضافه کردم من آدم کم حرفیم. تا این حد برام مهمه که همه بدونن. البته همه وختی نخان بدونن خودشونو میزنن به ندونستن. من جمله آقای صاد. که برگشت به من گفت شما هیچ بهت نمیاد کم حرف باشیا! چون آقای صاد فرق بین کم حرفی و حاضر جوابی رو نمیفهمه. حالا شاید تو پرانتز بنویسم حاضر جوابم. ولی فک کنم مانع کسب باشه. که به درک!الان همین صابری! فک میکنی اصن براش مهم بود من کم حرفم یا زیاد حرف؟ فقط میخاس همینجوری یه چیزی گفته باشه. من ولی برام مهم بود که بفهمه، نمیفهمه. هرچند مانع کسب شد. ینی ردم کرد از مصاحبه. مهم نیس اصن. چون استقلالی ام بود. آره ما میریم مصاحبه درباره فوتبال ازمون میپرسن. واسه همین تو رزومم این چیزا رو مینویسم من. ینی من کلن هیچ وخ برام خیلی مصاحبه و این بل شتا مهم نبوده. اصن فک میکنی اونایی که میان با آدم مصاحبه میکنن چیزی حالیشونه؟ به جون خودم اگه باشه. همین صابری. گفتم بهش حالا یه جوری میگین کارای خلاق که آدم فک میکنه دبنهامزه اینجا. بیشتر از یه ماشین ربان پیچ شده شما تا حالا تو بیلبورداتون کار کردین مگه؟ خوشش نیومد. خب نیاد. مهم نیستش. یکی بلخره باید اینو بهش میگفت. گفتم من. والا. تو که دیگه معلوم الحالی. این چیزا رو که به من نگو دیگه.

ینی بدم میاد میان میشینن تو چشم آدم نگا میکنن چرت میگن. من با افتخار هر جا که بشینم میگم آره تو گزینش آموزش و پروش رد شدم. چون ریشه ی موهام معلوم بود. نماز جمعه ام نمیرفتم. روابط اجتماعی پر خطر با پسرا داشتم! ولی واسه دوزار ده شاهی دروغ نگفتم. ارزش نداره این چیزا واقعن. اونوخ پسره میاد اینجا میشینه، به من میگه من ذوب در ولایتم. بش گفتم نماز جمعه میری ینی؟ گفت نه!! هرچند تو گزینش س.پاه گفتم آره! ولی نمیرم! وخت نمیکنم! گفتم بهش تفنگ داری؟ گفت آره. نهایت کنجکاوی من در موردش فقط همین بود. که یه آدمی مث این اونوخ تفنگم داره؟ من چرا ندارم؟

برچسب: نمیپسندی,تغییر, نویسنده: اشکان اسماعیلی تاريخ: جمعه 24 شهريور 1396 ساعت: 19:55

صفحه بندی