1-آدم بعضی وختا دلش مرگ میخاد. من الان دلم مرگ میخاد. حجم زیادی از مغزمو میل به مردن و فنا شدن پر کرده. کوچکترین میل و شوقی به زندگی ندارم. نداشتم اصن هیچ وخ راستش. تهه همه ی ذوق من واسه دنیا این بود که برم آفریقا یه روز. الان دیگه حتا آفریقا رفتنم خوشالم نمیکنه. هیچی خوشالم نمیکنه. اصن نمیدونم خوشال ینی چی. خیلی خیلی خیلی ناراحتم الان. عصبانیم هستم. دلیل همشونم اینه که خیلی دلم تنگ شده. و این دلتنگی لعنتی منو کشته. واقیت اینه. من از دلتنگی و منتظر بودن مردم.
همیشه تو زندگی من پسرایی بودن که من خیلی خیلی خیلی دوسشون داشتم. و دلخوشی من تو زندگی بودن. ولی من هیچ وخت به تخم هیچ کدومشون نبودم. واقیت اینه. هیچ وقت من برا هیچ کس مهم نبودم. شاید دلیلش اینه که همیشه من اونا رو انتخاب کردم. هیچ وقت انتخاب کسی نبودم. نخاستم باشم. دوس داشتم خودم انتخاب کنم. بابتش پشیمون نیستم،بقیه زندگیمم همین کارو خاهم کرد. از کسی خوشم بیاد میرم بهش میگم. هر کاری که بتونم واسه خوشال بودنش میکنم. چون من آدم ترسویی نیستم.
ولی همیشه پسرای ترسو رو انتخاب کردم. پسرای محافظه کار. پسرایی که حتا جرات نداشتن هیچ وقت راستشو بگن. خیلی تاسف باره واقعن. ریدم تو انتخابام. ولی پاش وایسادم. همیشه پاش واستادم. درست یا غلط، وایسادم. اونقد وجودشو داشتم که بگم آره! این آدم عوضیه، نامرده ، ولی خودم انتخابش کردم. مث اونا نصفه راه ول نکردم برم، فک کنم جوابشو ندم خودش بیخیال شه! بهش زنگ نزنم که زنگ نزنه. حلقه دستم کنم که بفهمه زن گرفتم. آره من از این آدما با این رفتارا زیاد داشتم تو زندگیم.
2- میدونی مث چی بود؟ مث اینکه دعوتم کنه خونش، چون خیلی وخته همو میشناسیم، ولی نه از خیلی نزدیک. بعد منم قبول کنم. من با یه کوله پشتی، با حداقل وسایل رفتم. فقط خودمو بردم! ینی فک کردم ما که با هم این حرفا رو نداریم!
فکنم اشتبا کردم.
همخونه بودن، یه مدت خیلی کوتاه، خوب بود. فان بود. بعد خراب شد. و من نمیدونستم چرا. نمیدونستم باید چیکار کنم. نمیدونستم اصن باید کاری بکنم یا نه! با خودم فک کردم من اینجا مهمونم!
اینکه روزای زیادی پشت سر هم تنها نشستم تو خونه ای که هنوز توش غریبه بودم. روزا و لحظه های زیادی نشستم، مطلقن ساکت و منتظر. منتظر شنیدم تق کلید تو قفل. منتظر باز شدن در. ولی هیچ دری باز نشد. باخودم فک کردم من واسه چی اینجا نشستم؟ واسه چی اینجا موندم؟ این خونه خونه ی من نیس. چرا باید جایی بمونم که هم تنها باشم، هم غریبه؟
بعد، از نشستن و منتظر شدن، خسته شدم. از اینکه توی دلم آشوبه “برو، نمون” به پا شده بود. از اینکه نمیدونستم چی شده. از حس بدِ ایگنور شدن. اسکیپ شدن.
توی همین فکرا بودم، وسطِ دیگه نموندن و رفتن. که صدای حرف زدن، صدای خندیدن اومد. از گوشه ی پنجره دیدم که جمشون جمه.یه مدت طولانی وایسادم اونجا و به حرف زدنشون، به با هم بودنشون نگا کردم.من این ور دیوار تنها بودم. من پشته پنجره تنها بودم. من جا مونده بودم تو خونه ای که مال من نبود. پشت دیوار و پنجره های خونه ای که بهش دعوت شده بودم، تنها مونده بودم. متروک شده بودم.همون پایین پنجره نشستم و زانوهامو بغل کردم. اینکه چقد دیگه اونجا نشستم یادم نیس. بعد دیدم همه جا، بیرون از این خونه همه چی عادیه. آفتابیه! فقط من موندم تو تاریکی و سرما و تنهایی.
بعد خیلی با خودم کلنجار رفتم،که از یکی که اون بیرونه بپرسم ببین واقعن همه چی همینیه که من میبینم؟
میدونی! یه بار نوشتم بعضی وختا مث این میمونه که بری واسه خونه دونفره ات خرید، بعد برگردی هرچی کلید بندازی، در وا نشه! هی پلاکو نگا کنی که مطمئن شی اینجا خونه ی خودته، بعد باز ببینی با کلیدی که تو دستته، در وا نمیشه! زنگ بزنی تا یکی آیفونو ورداره و بهت بگه ببین از الان اینجا دیگه خونه ی منه! تو بمونی پشت در، نصفت بمونه پشت در، و نصفه دیگت واسه همیشه تو اون خونه جا بمونه!
درد داره! خیلی! من یه روز تو اون خونه بودم. یه روزم پشت درش.
یه وختی ولی، یکی دعوتت میکنه خونش، بعد هی سرش شلوغ میشه! یهویی! هی میره، میاد، اولاش هی میگه وای توروخدا ببخشیدا! الان میام! کار پیش اومده! ولی از یه جایی به بعد، اصن دیگه انگار مهم نیس تو اونجایی. انگار یادش رفته باشه تو اونجایی. بیاد. بره . نیاد. بیاد و یه جوری بیاد که تو نفهمی! پاورچین مثلن. ینی تو همینجوری، همونجایی که روز اول اومده بودی، نشستی و رفت و آمدشو، زندگی کردنشو نگا میکنی. اینکه داری نگاش میکنی و تورو نمیبینه. بعد با خودت فک میکنی، تو یه خونه ی غریبه، تنها موندی! ینی هم تنهایی هم غریبه ای! هستی ولی نیستی. به معنای واقعی کلمه هستی، و به معنای واقعی کلمه نیستی! وجودت با عدمت یکی شده! سوررئاله! ولی بعضی وختا پیش میاد!
باید پاشی، کوله پشتی وا نشده تو بندازی سر شونت، کلیدی که داریو بذاری رو میز و بری. و بدونی قرار نیس هیچکس هیچ وخت ازت بپرسه کجا رفتی یا اینکه چرا رفتی! ولی بهتره بری تو خونه ی خودت تنها باشی. حداقل اونجا فقط تنهایی. غریبه نیستی.
اینم درد داره، خیلی، اگه نمیتونی بفهمی چه حسیه، خوش بحالت، ولی اگه فهمیدی، تبریک! به 10 ماه اخیر زندگیه من خوش اومدی!