1.در راستای ارتباط بیشتر با استرِنجرز(strangers)، دو روز پیش با یه پسره که در توئیتر درخاست آموزش کورل کرده بود و من بهش گفتم بلدم، قرار گذاشتم و با هم رفتیم یه کافه تو تجریش بهش کورل یاد دادم. :) خیلیم از کرده ی خود دلشادم. بعدش که تموم شد کارمون و داشتیم بر میگشتیم گفت ببخشید شما چه سالی فارغ التحصیل شدین؟ گفتم بهمن 90. فک کنم اون موق اون دبیرستانی بوده هنوز. گفت آهان! ولی کلن در نگاهش یه چه خوب موندیِ خاصی موج میزد! :)))
کلن این قضیه ی قیافت به سنت نمیخوره تا یه جایی حس خوبی به آدم میده، از یه جایی به بعد میتونه رو اعصاب باشه. البته من واقعن نمیدونم چرا خیلیا به من میگن قیافت به سنت نمیاد، به نظر خودم دیگه وارد مرحله ی فرسایش شدم! و خیلیم بهم میاد. اما هنوز پیش اومده که خیلیا فک کردن من ازشون خیلی کوچیکترم حتا.
2.از یه پسره که برنامه نویس بود چنتا سوال پرسیدم، در مورد یه کاری، بعدش بهم گفت سینگلی تو ؟ و وارد حالت من میخام مختو بزنم و اینا شد. بعد از چند روز یه قرار حضوری گذاشتیم با هم و برگشت گفت مختو زدم که اومدیا! گفتم عزیزم دقت کنی من مختو زدم که از حالت من فقط با تیم خودم کار میکنم و فقط به برنامه نویسا جواب میدم و آموزش نمیدم و دایرکت ندید و اینا، رسیدی به شمارمو میدم بیا تلگرام!الانم که اینجا نشستی! :))
در کل پسر خیلی خیلی خوبی بود و بسیار با مهارت. فقط از من کوچیکتر بود متاسفانه. شایدم خوشبختانه! :))) چون دوست بسیار خوبی خواهد بود.
3.آدمایی هستن تو زندگی آدم که خیلی ارزشمندن. خیلی دوس داشتنین. خیلی خوبن. ولی یهویی از دور خارج میشن. ینی بدونن اینکه هیچ اتفاق خاصی بیفته. خیلی ناگهانی. مث وختی که یه وسیله ی خیلی شیک و خیلی کاربردی میخری، بعد یه روز از خاب پامیشی و میبینی دیگه کار نمیکنه. از این وسیله هایی که مدتها بدون استفاده میمونن سرجاشون چون هنوز دوسشون داری و دلت نمیاد بندازی بره. بعد از اونم میرن تو انباری. دور نمیندازیشون هیچ وخت. در عین اینکه میدونی هیچ وقت دیگه درست نمیشن و هیچ وقت دیگه به کار نمیان. این مدلی از دست دادن آدمای خوب، خیلی غمگینه. همیشه وختی بهشون فک میکنی یه لبخند نازک غمگینی میاد رو لبت. اگه همچین آدمی هستین تو زندگیه کسی، از کار نیفتین. مهم نیس بقیه چققققد از شما برند نیو (brand new) تر باشن، حسی که شما برای اون آدم دارین، هیچکس نداره. آدما به احساسات زندن چون. و به امید. ولی بیشتر احساس.
4.بچه ها تا وختی خیلی کوچیکن، ترسیدن از خیلی چیزا مثت تاریکی جونورا رو بلد نیستن. این ترسا یه چیزه اکتسابیه.یه چیزیه که بقیه بهشون القا میکنن. وختی بزرگ میشی هم یه سری چیزا هست که از طرف بقیه بهت القا میشه. چیزای سخیفی مث اینکه شغل بابات آبرومند نیست یا خونتون جاش خیلی بده و مامانت زن ساده ایه و چشمات ریزه و دماغت بزرگه و موهات چرا لخت نیست! اینا میتونه نظر شخصیه شما باشه،بدون هیچ غرضی، ولی بیاین یادبگیریم نظرات خودمونو برا خودمون نگه داریم مگه وختی که جلسه گذاشتن و شما رو به عنوان کارشناس دعوت کردن که از سوادتون استفاده کنن. تو یه روزی به یکی میگی ااااا بابات نگهبان ساختمونه؟؟ از همون روز ممکنه اون آدم با خودش فک کنه چه بده که باباش نگهبانه. با هم مهربون باشیم. آدم باشیم. مردمو از روی لوکیشن خونه و شغل بابا و تیپ مامانشون نسنجیم. اصیل باشیم. یه چیزایی هیچ وقت از یاد آدما نمیرن. یه چیزای احمقانه ای مث اینکه وختی میخندی دندونای کناریت ملومه! شبیه خون آشما میشی! ارزششو داره که یه آدمی یه عمر از تهه دلش نخنده و همیشه معذب باشه موق لبخند زدن؟ بیشتر از اونی که فکرشو بکنید با کلمه ها و نظرات و ایده آل های شخمی تون میتونین زندگی بقیه رو خراب کنین. متاسفانه البته!
5.هنوز یادمه اون شبی رو که فاصله ی من با اون دختره کمتر از یه مترو نیم بود. اون خودش بود. خوده خوده خودش. بی آرایش. با یه لباس معمولی. اونقدی که دلش خاست خورد. اونقدی که دلش خاست کشید. اونقدی که دلش خاست خندید. رقصید. خوند. منم خودم بودم. خوده واقعیم. قد همیشه آرایش داشتم. مث همیشه لباس پوشیده بودم. چیزی که دوس داشتم خوردم. چیزی که دوس نداشتم نکشیدم. نرقصیدم. نخوندم. ولی من اونشب قد اون دختره خوشال نبودم. اون خودش بود، منم خودم بودم. خودش بودنِ اون، عشق تر بود ولی. شاید چون اون برای آدمی "خودش" بود که همین خودش بودنو میخاست. ولی من برای آدمی که خودمو نمیخاست.
پ.ن: مخ لصیم آقا سیامک. :)))
برچسب:
نویسنده: اشکان اسماعیلی