به سرم زده برم رو گردنم یه پرنده تتو کنم. یه پرنده که خیلی رها داره واسه خودش پروازشو میکنه. یه پرنده که روی رگ گردن من باشه ولی رها باشه. پرواز کنه. بیرون از من واسه خودش بره خوشال باشه.
این روزا بیشتر دلم میخاد یه کارایی بکنم که هیچی ازش بلد نیستم. یه چیزایی بخونم که نمیفهمم. یه سری آهنگ بهزاد برام فرستاده. ترکیه. من حتا یه کلمه شم نمیفهمم ولی دو هفته اس دارم هی گوش میدمشون. روزی سه بار آلمانی میخونم. باید روزی سی بار باشه، ولی من هنوز بیشتر از سه بار نتونستم. در عین نفهمی هی دارم درسارو میرم جلو. هنوز همون ایش بین نانا. بیشترنشده. ولی اصرار دارم بخونم. اصرار دارم یاد بگیرم. تو مهمونی فامیلی نشستم با زن پسر دختر عمه مامانم حرف زدم. ینی تو این همه سالی که این دختره رو دیده بودم بیشتر از یه سلام باهاش حرف نزده بودم. به حدی روش تاثیر گذاشتم که اومد گفت معیارات واسه ازدواج چیه. بعدش که فهمید من چن سالمه گفت ااااا! 4_23 بهت میاد آخه! ینی که پروژه همونجا شکست خورد. خدا رو شکر.
چن شبه باز دندونامو رو هم فشار میدم تو خاب. فکم درد میکنه. حس میکنم باز موهامم داره زیاد میریزه. نمیدونم چمه دقیقن. یکی دوباری با الی چتیدم. آزیتام ان بلاکم کرده. ولی من به روی خودم نیاوردم. بازم رفتم واسه خودم تیشرت میکی موسی و اسنوپی خریدم. حالا فردا میخام برم یه جایی واسه مصاحبه، نمیدونم چی بپوشم! نمیدونم چرا نمیرم دوتا مانتوی آبرو مند بخرم. کاش اینجا خارج بود میشد با لباس خونه رفت تو کوچه. واقعن اصلی ترین دلیل من واسه مهاجرت همینه. آدم اختیار لباس پوشیدن خودشم نداره اینجا. گزینش دومم نرفتم. ینی بابام فیریک طوری گفت برو برو. گفتم نمیرم چون اصن نه برام مهمه نه دیگه توانایی شو دارم بشینم اونقد دروغ بگم. به کی چه ربطی داره من نماز میخونم یا روزه میگیرم یا هر کوفت دیگه ای. اینا رو حالا نگفتم به باباما. گفتم نمیرم. بقیه شو تو دلم گفتم. کلن من نصف به اضافه یک حرفامو تو دلم میگم. بقیه شم تو چت. ینی کاری داشتی پی ام بده.
برچسب:
نویسنده: اشکان اسماعیلی