قبلن یه بار نوشته بودم که غم یکی از موندگار ترین احساسات آدماس، ینی که واسه خوشال بودن باید جنگید. یه چیز غم انگیز تا مدتها(تا خیلی ساعت بعدش) حسش با آدم میمونه، در حالی که حس خوشالی خیلی زودتر تو وجود آدم گم میشه. نوشته بودم که چه خوب گفته نادر ابراهیمی :غم جوعِ غم دارد . آنسان که ناگهان میبینی حتا به سراسر وجود تو قانع نیست.
تازگی جایی خوندم که رنج وختی بیاد، دیگه نمیره. یه وختی که به خودت میای میبنی همه وجودت پر از غمه. پر از رنجه یه جوری غم گینی که اصن از حجم غمش خودت شگفت زده ای. من همیشه تو همه ی این سالای بعد از بزرگتر شدن، سعی کردم که خوب باشم. که غمگین نباشم. واسه هر روزی که خوب بودم، با خودم جنگیدم. واقیتش اینه که من کلن آدم غمگینی ام. ینی همینجوری از خودم خوشالی خاصی ندارم. درونم یه سکوت و سکون خاصی برقراره. یه جور غم ته نشین شده. که من اصن نمیدونم از کجا و از کی اومده. ولی هیچ وخت تو خوشال ترین لحظه های زندگیمم وجودشو یادم نرفته. من همیشه بیتر سوییتم. هیچ وخت پیور سوییت و هپی نبودم. هیچ وخت. به نظرم مادرزادی من ژن خوشال بودنم معیوب بوده. و هست.
بزرگترین دستاوردم تو همه ی این سالا این بوده که به خاطر این حجم غم، این همه دردی که چیزای کوچیک باعثش میشن، هیچ وخت گریه نکردم. ینی الان واقعن یادم نمیاد آخرین باری که از ناراحتی یا از استیصال یا از ضعف و ترس گریه کردم کی بوده. آهان یادم اومد. 1 بهمن.
تا امروز، هیچ وخت پیش نیومده بود که من بخام از خوشالی گریه کنم. ینی اصن همیشه فک میکردم مگه چی میتونه تو دنیا انقد خوشال کننده باشه که آدم به خاطرش گریه کنه؟ خب، کودک بودم.
امروز بعد از 28 سال از خوشالی گریه کردم. امروزو هیچ وخت هیچ وخت هیچ وخت فراموش نمیکنم.
من تو زندگیم دوستای صمیمی زیادی ندارم. ولی اون آدمایی که انقد تو دوستیشون صادقن که میشن دوست صمیمی، خیلی برام عزیزن. خیلی.
آدم رستگاری نیستم به اندازه ی خودم پلیدی و بدجنسی و رذیلتای اخلاقی دارم، ولی دوستی، واسه من خیلی چیز مهمیه تو زندگی. یه چیزیه که حاضرم خیلی کارا به خاطرش انجام بدم، فقط چون دوستیم. تو این سالا بودن کسایی که من واقعن و از تهه دلم، دوست خودم میدونستمشون و همیشه تو همه ی روزای دوستیمون باهاشون کاملن صادق بودم، ولی همین آدما یه جاهایی یه حرفایی زدن و یه کارایی کردن که من خیلی خیلی خیلی دلم ازشون شکست. میدونی؟ اینکه آدم یه روزی به یکی اعتماد میکنه و یه چیزی بهش میگه بعد دو روز دیگه میان از همون علیه خودت استفاده میکنن، خیلی اتفاق بدیه. حسش شبیه اون وختیه که علی تو سعادت آباد به یاسی گفت یاسی خانوم من شما رو خاهر خودم میدونستم! فک میکردم شما مواظب زندگی منی. خب، حس تلخیه.
امروز بعد از شیش سال صمیمی ترین و بهترین و عزیزترین دوست همه ی زندگیمو پیدا کردم، اونقد خوشالم کرد که گریه کردم. شاید به خاطر اینکه من این روزا تو دلم خیلی خیلی خیلی غم گینم. خیلی خیلی خیلی دلتنگم. و خیلی خیلی خیلی زیاد حس تنهایی دارم. اینکه آدم حس کنه تو زندگیش تو خوشالی و غم و سختی و آسونی تنهاست، خیلی حس بدیه. من همیشه همچین حسی دارم. اینکه هیچ وخت هیچکس تو تیم من نیس. من واسه خودم تنهام. یه تیم یه نفره ام.
حالا بعد از این همه سال حس میکنم دیگه انقد زیاد تنها نیستم. ازم پرسید چه جوری گذشت این همه سال؟ گفتم خب! سخت. بعد از این همه سال اونی که میشد بهش گفت بدون تو چقد سخت بود همه چی رو پیدا کردم. من همه ی این سالا هیچکسو نداشتم که بهش بگم چقد سختمه. چقد تنهام.
*بعد از این همه سال برچسب "شادی موضعی"، بذار برچسب "شادی واقعی" رو وارد این وبلاگ کنیم.
برچسب:
نویسنده: اشکان اسماعیلی