خرید بک لینک

اردیبهشت چاهار سال پیش بود. نزدیکای نمایشگاه مدرسه. از این مدلا که اول مامان و خواهرشونو میفرستن. من شلوار جین پوشیده بودم. با تی شرت خکستری خیلی کمرنگ. که مامانم تا آخرین لحظه بهش دهن کجی کرد و گفت بی رنگ و روئه و منم بی رنگ و رو کرده. گفتم خب بکنه! اهمیت نمیدم. اون موق من چتری داشتم. موهامو گوجه کردم پشت سرم.

مامان و خاهرش خانومای خوبی بودن. مامانش به من گف همیشه انقد کم حرفی؟ گفتم نه! بعضی وختا کلن بی حرفم. بعد نمیرفتن. من که هیچ حرفی نداشتم. خیلیم کار داشتم. میخاستم زنگ بزنم چاپ خونه. ببینم بنرمو براش ایمیل کنم یا نه. کارت دعوتام مونده بود هنوز. ولی اینا همینجوری نشسته بودن منو نگا میکردن.

یادم نیس درو پش سرشون بسته بودیم یا نه، که من شیرجه زدم رو تلفن و بعدشم گرومپ، در اتاقو کوبیدم به هم!

سه روز بعدش، چار روز بعدش، دو روز بعدش، یادم نیس، ولی یه چن روز بعدش با شازده شون تشیف آوردن.

با سبد گل و اینا. کت شلوار. روسریای ساتن و ابریشم. من بازم شلوار جین پوشیده بودم. با یه تونیک سبز. نشسته بود رو صندلی روبروم و گفته بود من اولین بارمه میام خاسگاری رسمی. بهش لبخند زده بودم. عینک داشت. لاغر بود. سبزه. قدشم بلند نبود اصلن. یکو هفتاد شاید. قاب گوشیش قرمز بود. گف بذار خاموشش کنم بعد حرف بزنیم.

بهم گف چی خونده، کجاها کار کرده و الان چیکار میکنه. ماه و سال تولدشم گفت. بعد از من پرسید که چی خوندم و چیکار میکنم. گفت شغلتو دوس داری؟ گفتم هیچ وخ تو تاریک ترین گوشه های ذهنمم فک نمیکردم معلم بشم. گفت الان چی؟ گفتم الان دیگه دوس داشتن اونقد مهم نیس، مهم درست انجام دادنه!

گفته بود اهل سینماس. من بهش گفتم آخرین فیلمی که توی سینما دیدم جدایی نادر از سیمین بوده.گفت مثلن جشنواره فجر، خیلی خوبه، گفتم چنتا سهمیه ی بلیط داری؟ گفت دستم بازه واسه سهمیه! گفت کتاب میخونه. گفت این قرآنه که اینجا گذاشتی رو میخونی؟ گفتم میخوندم. الان خیلی وخته که نخوندم. گفت چرا؟ گفتم نمیدونم به خاطر انگلیسی بودنش خریدمش راستش. ینی دلم خاست یه قرآن انگلیسی داشته باشم. گفت چیزیم بلدی ازش؟ گفتم آره مثلن ویچ آف د بَونتیِس آف یور کریچر نرچر دو یو دینای؟که ینی: فبای آلاء ربکما تکذبان؟

گفت تو سوالی نداری از من؟ گفتم نه! چه سوالی مثلن؟ گفت نمیدونم هرچی! گفتم خب مثلن اونجایی که توش کار میکنی کجاس؟ گفت زیر پل کریمخان. پل کریمخانو بلدی ... بعد شرو کرد کروکی کشیدن. گفتم آره الان من فهمیدم! ولش کن. گفت بلد نیستی کریمخانو؟ گفتم من تقریبن هیجا رو بلد نیستم. خندید. گفتم با چی میری حالا؟ گفت با موتور. گفتم موتور داری؟ گفت نه! گفتم ماشین چی؟ گفت نه. گفت الان داری با خودت فک میکنی با چه اعتماد به نفسی اومده خاسگاری! گفتم نه بابا. واقعن. همینجوری پرسیدم.

گفت ماشین و اینا برات مهم نیس؟ گفتم نمیدونم. فک نکردم تاحالا بهش. گفت به چی فک کردی پس؟ گفتم خودم. من خیلی خیلی خیلی زیاد به خودم فک میکنم.

گفتم چرا میخای ازدواج کنی؟ گفت چرا نکنم؟ گفتم تو بگو چرا میخای، تا من بت بگم چرا نباید بخای! گفت خب ازدواج لازمه! گفتم دیگه؟ گفت خب تنهایی نمیشه! گفتم دیگه! گفت همینا! گفتم میدونی! دارم فک میکنم تو خیلی جوونی. خیلی برام عجیبه که فک میکنی از الان دیگه تنهایی نمیشه! گفت تو فک میکنی تنهایی میشه؟ گفتم آره! من فک میکنم اگه تنهایی نشه، دوتایی هیچ وخ نمیشه!

خیلی چیزای دیگه گفتیم، یادمه که بلند بلند خندیدیم. مامان برامون میوه آورد. صندلی شو آورد نزدیک تر و گفت شمام بتونی میوه بر داری! گفتم میوه که بهونس! خندید.

گفت جم بندی کنیم؟ من از صد 90 میدم! خیلی خوب بود. هیچ وخ فک نمیکردم خاسگاری رفتن اینجوری باشه! من بش لبخند زدم. گفت تو چند میدی؟ گفتم اوم، خوب بود، من با سیستم جدید کار میکنم، عدد نمیدم!

گفتم تو به حرفای من فک کن.

گفت حق داشتی. بت حق میدم.

من آدمیم که هیچ وخت توی هیچ نقطه ای از زندگیم "حق" رو تمام و کمال به خودم ندادم. هیچ وخ فک نکردم الان در سیر اتفاقاتی که افتاده من بیشترین آسیبو دیدم ،بیشترین تلاشو کردم، درست ترین حرفو زدم و محق ترین آدم الان خودمم! نه اینکه توی زندگی من اتفاقای خیلی خفنی افتاده باشه، ولی همین چیزای معمولی ، تو همین جر و بحث های زندگی روزمره، مسائل کاری ، دوستیا و اینا! هیچ وخت اونی نبودم که بگم حق با منه و همه باید الان این حقو بهم بدن!

حالا یه آدمی که فقط دوساعت باهام حرف زده بود، بهم گفته بود حق با منه! چیزی که هیچ وخت خودم جرات نداشتم بگم، گفته بود.

برچسب: نویسنده: اشکان اسماعیلی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 6:23

صفحه بندی