1-میدونی من هروخت میرم مدرسه و میام، بعدش دلم میخاد حداقل یه روز تمام هیچکس باهام حرف نزنه! ینی به قدری تو روزایی که میرم سر کلاس، بچه ها حرف میزنن و تو مخ آدمن که واقعن من بعدش دلم نمیخاد حتا یه جمله هم با کسی حرف بزنم. کلن حرف زدن با بقیه خیلی ازم انرژی میگیره و مغزمو خسته میکنه. چون دقت کنی واقعن نصف حرفای آدما چرت و پرت و الکیه! حرفایی که هیچ سودی برای هیچ کس نداره. حالا فک کن من تو این مدرسه که هستم از همه ی همکارام کوچیک ترم، ینی همشون خانمای بچه دار و اینان. فقط دوتا دیگه شونم مجردن که اونام سی و خورده ای باید باشن، بعد اینا جمیعن خیلی علاقه دارن به این که از زندگی هم سر دربیارن. مثلن قبل از عید خیلی این بحث داغ بود که خونه تکونی هرکسی در چه مرحله ایه و کی کارگر میگیره کی نمیگیره و اینا. حالا الان دونستن اینکه ما کابینت سومی آشپزخونه و کمد اتاق خاب و حمام دسشویی مون هنوز تمیز نشده، واقعن چه کمکی بهشون میکنه من نمیدونم. شاید یه رقابت ذهنیه! که آدم بگه آخ جون من یه کابینت از همکارم جلوترم! نمیدونم واقعن. یا مثلن الان که عید تموم شده همش حرف اینه که تو عید چیکار کردین! خب چیکار باید بکنیم؟ مثلن من 6 تا مقاله آی اس آی نوشتم، 2 تا مسافرت خارج از قاره رفتم و سه تا مهمونی 100 نفره برگزار کردم! الان دادن این اطلاعات چه کمکی کرد به بقیه؟؟ بعد من کلن تو این بحثا شرکت نمیکنم و همیشه اینجوریه که مستقیم مورد سوال واقع میشم که خــــــب! خانوم فلانی! شما چیکار کردی تعطیلاتو؟ واقعن دوس دارم یه بار بگم حالا هرکار! گذشته ها گذشته!
2-بعدش اینکه بچه ها به نمره هاشون اعتراض کردن. چون من به هیچکس 20 نداده بودم. حالا اون به درک. اینکه به بعضیا داده بودم 15 مثلن خیلی بد بود. و همه ناراحت بودن چرا 15؟؟ چرا 20 نه! بعدش من هروخت بچه ها بیان بهم بگم چرا دفتر کلاسو باز میکنم جلوش و دونه دونه جلساتی که گفته عکس ندارم، رایت نشده، رو دوربینه، دوربین خونه عموم موند، فلشم ویروسیه، صب خاب موندم سی دیم یادم رفت و اینا رو نشونش میدم، بعد یه سکوتی حکم فرما میشه تو کلاس و همه مشغول کیسه کردن ماستا میشن. ینی بیچاره همیشه اون نفر اولی که بگه چرا! چون چرا نداره!
3-مجموعن تو دوتا مدرسه 6 تا کلاس دارم، هر کلاسی میانگین 10 نفر، بعد از بین این تعداد، حدود 45 نفر در کلاس های دو هفته ی اخیر بهم توصیه کردن "اینجا های کتونیام" که میشه اونجاهای سفید جلو و کناره ها، رو با مسواک بیخودی و خمیر دندون تمیز کنم. خیلی برام عجیب بود شنیدن این توضیح تکراری از زبون شاگردام، تا اینکه دیروز بچه ها گفتن تو اینستاگرام به عنوان یه ایده مطرح شده این حرکت و جواب میده و اینا. البته منکه همیشه کتونیام تمیزه! _اینم شاگردام گفتن البته!_:)
4-من نظرم اینه که هر اتفاقی باید سر وختش بیفته تو زندگی آدم. بعضی چیزا وختی دیر اتفاق میفته دیگه گند میزنه به همه چی. مثلن اینایی که تو سی سالگی شکست عشقی میخورن، به نظر من بیشتر از اینایی که تو 20 سالگی شکست عشقی میخوردن میپوکن! چون دیگه سی سالگی خودش اول یه راهه، بحران سی سالگی داریم حتا، بعد حالا فک کن شکست عشقیم بخوری! ولی آدم وختی تو 20 سالگی این اتفاقا براش میفته، همون موق میفهمه هر اندازه خوبه عشق، همون اندازه بی رحمه! شایدم بعضیا فک میکنن تو سن بالاتر عاشق بشن بهتره! ولی اونجوری که من فهمیدم اون مدل عشقایی که آدم میپوکه بعد از تموم شدنش، همونیه که باید تو بیس سالگی بیاد سراغت، چون راستش مراحل بعد از شکست عشقیِ واقعی، تو هر سنی باشی یه جوره! یه جور بلوغ احساسی خاصی میاره با خودش. انگار آدم تازه میتونه احساست واقعیشو از هم تفکیک کنه و به عمقشون پی ببره. یه جوری انگار احساسات راهشونو از قلب به مغز تازه پیدا میکنن. درسته فرایند دردناکیه، ولی من نظرم اینه که تو سن پایین تر فرصت برای ترمیم روان آدم بیشتره. ولی وختی سنت میره بالا، آسیبا عمیق تر میشن و ترمیم ها جزئی تر. یکی که تو 20 سالگی میتونه بین فرق بین عشق و عادت و دوس داشتن و شیفتگی و اینا رو تشخیص بده، جلوتر از آدمیه که تو سی سالگی به این نتیجه میرسه. در کلن من امیدوارم هیچکس هیچ وخت شکست عشقی نخوره، چون حتا 50 سالتم باشه بازم دردت میاد، بازم دلت میسوزه، ولی خب! لایف گیوز یو لمنز.
برچسب:
نویسنده: اشکان اسماعیلی