امروز روز سردی بود. یکی از سرد ترین روزای این ماه. همه عالم میدونن من چقد از سرما بدم میاد و چقد عذابه برام تو سرما از خونه بیرون رفتن. امروزم کلن حالم خوش نبود، سرما، ساعتای طولانی با بوت پاشنه دار را رفتن و ایستادن پا و کمرمو خسته کرده بود، شلوغی مترو و دیر اومدن تاکسی به اضافه سر درد لعنتیی که سه روزه دس وردار نیس، معجونی از خستگی و عصبانیت و درموندگی بودم وختی رسیدم خونه و حالا یه ساعتم باید چک و چونه ی آقای گچ کار واسه صاف کردن یا صاف نکردن دیوارو گوش میدادم. واقعن دلم میخاست یا از پنجره بپرم کف حیاط یا کر بشم. همونجوری بداخلاق و غیرقابل استعمال حتا با یک من عسل، با پتو خودمو ساندویچ کردم تو تختم و لب تابو بغل کردم. هارد گوگولی سیلیکون پاور و فولد فیلمایی که "ف" بهم داده بود.

از یه جایی به بعد دیگه ویل و لو رو نمیدیدم.خودم و "ب" رو میدیدم.
همه ی روزایی که با هم داشتیم. همه ی اتفاقا. از اولین روزی که همو دیدیم. تا آخرین باری که تو بیمارستان دیدمش. چقد جوون بودم. اون وختا که 22 سالم بود و به نظرم هیچ جایی نبود که نشه من با آل استارای صورتیم فتحش کنم. همون وختایی که سایز شلوارم 28 بود. که همه ی کلاسای دانشگا رو میپیچوندم بخاطر کلاس زبانم.
نمیدونم هنوز اینجا رو میخونی یا نه، همین یکی دو ماه پیش، یه کامنت بلند بالا برام نوشتی، که تأییدش نکردم، اس ام اسی که فرستادی و پرسیدی خوبم یا نه بی جواب مونده، و هنوز حتا بازش نکردم که 369 تا اس ام اس نخونده، بشه 368 تا.
یه روزی من بودم و تو. که هیچی مهم نبود. جز همین که من باشم و تو. نه اینکه من با یه متر و شصت سانت قد از توی یه متر و هشتاد سانتی بلند تر بودم مهم بود نه نگاه مردم، نه سوالاشون، حتا لبخندا و دست تکون دادناشون. نه اینکه من بخام ادای قهرمانا رو دربیارم، نه اینکه بخام شو آف داشته باشم واسه کسی، که اصن من بلد نیستم این کارا رو. همه ی چیزی که میخاستم یه چیز بود.
ولی نشد.
حالا خیلی گذشته از اون روزا، من هنوز آل استار صورتی میپوشم، سایز شلوارم شده 29! ولی الان میدونم خیلی جاها هست که من عمرن نمیتونم فتحشون کنم. نه با آل استار حتا با کفش کوه! حتا با مدرک بین الملی صخره نوردی.نه اینکه من بلد نباشم فتح کنم، یه جاهایی نباید فتح بشه انگار. چون یه کوه معمولی نیس. آتش فشانه.
برچسب:
نویسنده: اشکان اسماعیلی