1-دلم میخاد که بنویسم. چون میدونم وختی نمینویسم ینی که یه مرگیم هست. و مرگ الانم این دوهفته ایه که گذشته و دو هفته ای که مونده. که واقعن و از تهه دلم تک تک لحظه ها شو با حس بد و اینکه فقط زودتر تموم شه راحت شم گذروندم.
یه لیست خیلی بند بالا نوشتم که 40 تا کار فقط واسه کلاسامه!!! دیگه بقیه ی مواردو نشمردم!!! ینی الان که دقت میکنم میبینم خدا وکیلی 6 ساله من یه عید درست حسابی نداشتم به خاطر کارای مدرسه و راستش این که انقد ناراحتم الان از این موضوع، به خاطر این نیستش که من کلن حال میکنم با عید و این چیزا. من اصن آدم ناسیونالیستی نیستم نوستالژی خاصیم ندارم. کلنم دوس دارم همه برن بیرون ساکت باشه من تنها باشم. خب؟ پس اصن بحثم نوروز باستانی و سنبل و ماهی قرمز و اقوام و دید بازدید نیس. اینکه الان ناراحتم و راستش بیشتر عصبانیم و همین جوری که اینا رو مینویسم طناب دار خانم مسئولو تو مغزم میبافم، به خاطر حرفاییه که این چارشنبه ای که گذشت بهمون زد.
اون هفته ای ازم پرسید برنامه ات برای سال دیگه چیه؟ گفتم نمیام من دیگه. بعد دوباره این هفته اومد گفت من دنبال معلمم ولی همش دعا میکنم شما تصمیمت عوض شه بیای. منم نگاش کردم فقط.
2- بعضی چیزا هس تو دنیا، حتا در حد کلمه و واژه، که باعث میشه آدم یه حس گهی پیدا کنه نسبت به خودش. انقد که گند اون کلمه در اومده. حالا نه مثلن همیشه کلمه باشه ها، هرچی. مثلن یه نقشایی یه مسئولیتایی یه جاهایی تو زندگی هستن که آدم عقش میگیره ازشون. مثلن من از اینکه یکی بهم بگه تو آدم محترمی هستی عقم میگیره. چون یه بار یه کسی که واسش کار میکردم منو سرویس کرد بعد آخرش برگشت گفت تو خیلی آدم محترمی هستی و اینا. حالا من کلن دلم نمیخاد دیگه هیچ وخت محترم باشم.
3-بعدش اینکه اون روز تو مدرسه یکی از شاگردام بغلم کرد. ینی قرار بود عکساشو بفرسته برام ویرایش کنم ببره چاپ کنه واسه یه مسابقه یادش رفته بود. اون روز تو مدرسه رو فلش آورده بود، گفتم باشه عب نداره بده میبرم ویرایش میکنم برات میفرستم. بعدش انقد خوشال شد اومد بغلم کرد و گفت مرسی! بعدم دویید از کلاس رفت بیرون. زنگ خورده بود ینی. فک کنم این دومین یا سومین بار بود که یکی از شاگردام بغلم میکرد. ولی من هیچ وخت هیچ کدومشونو بغل نمیکنم. فقط یه باز ثنا رو بغل کردم. چون دوسال پیش شاگردم بود و خیلی دختر خوبیه. اومده بود پشت در اتاقمون، من داشتم هات داگ با پنیر میخوردم تو اتاق،بعدش رفتم بیرون با هم حرف زدیم خندیدیم بغلش کردم و رفت.
4- با آدم محافظه کار همکاری نکنید.
برچسب:
نویسنده: اشکان اسماعیلی