تصمیم گرفتم هر از چندی بیام اینجا و روزانه نویسی کنم. مخصوصن از دیشب که آرشیو وردمو خوندم و دیدم چقد خاطره های خوب یادم میاره. و چقد الان احساس میکنم آدمی که تو اون روزا بودم دوره از الانم. یه عالمه از اتفاقا هم اصن یادم رفته بود.
وای باز اومدم با این لپ تاپه تایپ کنم دیوونه شدم. هنوز واقعن نمیتونم ده انگشتی روش تایپ کنم. اون روز لپ تاپ قدیمی مو باز کردم برا یه کاری و دیدم چقققققد به نظر قدیمی و کنده دیگه. تازه من همین الان رو همینم گاهی فک میکنم لگ داره ولی دیگه اون خیلی داغون شده بیچاره :( حتا ویندوزش مال ۵ سال پیشه. ولی انقد دوسش دارم که هتوز رو میزمه و وقتایی که داداشم میبره ازش استفاده کنه کلی سفارش میکنم که چیزی روش نریزه و سیمشو نکشه تا اون سر اتاق. چون بیچاره خیلی وقته که باتریش دیگه کار نمیکنه و باید به برق باشه همه اش.
این روزا خیلی خسته و ناامیدم. کارم ندارم درست و حسابی و انقد از پس اندازم خرج کردم واقعن دیگه چیزی نمونده. فعلن منتظر جواب رزومه هاییم که فرستادم و نمیدونم اصن کار پیدا میشه تو این وضع یا نه.
البته خودم هر روز حداقل یکی دوساعت با نرم افزارا کار میکنم و چیزای جدید یاد میگیرم ولی به هرحال کار واقعی فرق داره دیگه. زبان میخونم و ورزش میکنم. به سرمم زده یکم خیاطی یاد بگیرم و یه چیزای ساده بدوزم برا خودم. ولی به نظر خیلی سخت میاد. کلنم من خیلی استعداد ندارم در دوختن. ولی شاید رفتم سراغش.
خسته شدم از این تابپ لعنتی. برم فعلن.
برچسب:
نویسنده: اشکان اسماعیلی