چقد وقته اینجا ننوشتم. مث اینکه این روزا تو کانال نوشتن خیلی راحت تر شده. ولی هر جوریم باشه، اینجا همیشه حس خودشو داره.
دیروز پریروز یکی از دخترای فامیل اورژانسی رفت بیمارستان و یه ماه زودتر از چیزی که انتظارشو داشت زایمان کرد. امروزم فهمیدیم بچه هنوز بستریه. مث اینکه مامانشم ناراحته خیلی. و نمیدونم چرا انقد این اتفاق رفت تو مخم. شاید چون من همیشه برام خیلی خیلی خیلی سخته که بخام به مادر بودن فک کنم. مادر زیستی کسی بودن در واقع. یادم نمیاد هیچ وقت دلم خاسته باشه از خودم بچه داشته باشم. یه جورایی احساس میکنم خیلی سخت و نشدنیه برا من. ولی دوس داشتم و دوس دارم که یه بچه ای داشته باشم و مادر غیر زیستی باشم.
چمیدونم شاید این فکری که آدم ممکنه یه بچه ای داشته باشه از خودش که اون بچه سالم نباشه. خیلی دهشتناکه. نمیدونم آدم باید چجوری باهاش کنار بیاد. که خودش خوب و سالم باشه و بچه اش نه. نمیدونم چیزی سخت تر از این وجود داره در جهان یا نه.
حالا آدمای سالم تر احتمالن اگه به این چیزا فک کنن، از ابعاد دیگه ای هم بهش میپردازن حتمن، من ولی همیشه بزرگترین چالشم این خاهد بود که چجوری نتونستم یه بچه رو سالم به دنیا بیارم. یعنی حتمن همیشه خودمو مقصر میدونم که بچه ام یه مشکلی داره. نه این که بخام جار بزنم به همه جهان بگم. ولی میدونم درون خوم همیشه و بی توقف مقصر و در حال محاکمه خاهم بود.
شایدم الان همچین فکری میکنم و اگه یه روزی این اتفاقا برام بیفته اینجوری نباشم. چون آدم همیشه وقتی بیرون چیزا وایساده همه چی براش سخت تر و نشدنی تر و کلن خیلی متفاوت تره. ولی وقتی توشی دیگه اینجوری نیست. لابد اصن اینکه آدم یه چیزی رو توی خودش بزرگ کنه، انقد چیز خفنیه که بقیه چیزا مهم نیست. نمیدونم.
گاهی احساس میکنم این قضیه بچه داشتن و رابطه عشقی که بین بچه و مادر هست، یه چیز خیلی عجیبه. یه موهبتیه که آدما خیلی قدرشو نمیدونن. اینکه یه آدمی در جهان باشه که هیچی از دور و برش ندونه و همه چیز جهان براش تا یکی دوسال در وجود یه نفر، یه نقش، یه آبجکت به اسم مادر تعریف بشه واقعن چیز عجیبیه.
شایدم من برام مهمه زیاد این چیزا. وقتی به همه مدل دوست داشتن و عشق در جهان فک میکنم، به تجربه های زیاد خودم درباره این چیزا، به همه وقتایی که فک کردم کسیو دوس دارم. به عشقایی که تجربه کردم و به معدود بارهایی که کسی منو دوس داشته. هیچ وقت هیچ کدومش نمیتونه قابل مقایسه با عشق بچه به مادرش باشه.
اینکه یکی مطلقن چیزی ندونه جز احساس وابستگی به مادرش و دوس داشتن مادرش. که چجوری یه رابطه زیستی کم کم تبدیل به پیچیده ترین رابطه آدم تو همه زندگیش میشه. دیدن دنیا از دریچه چشم مادر. تجربه کردن و یادگرفتن روابط از طریق رابطه با مادر. چجوری قدم به قدم مبشه یه آدمو وارد یه دنیای امن کرد یا ذره دره باعث شد بچه احساس ناامنی خصومت به جهان داشته باشه.
چند ماه پیش، تو مراسم عمه ام، یکی از دختراش که چند روز قبل از فوت عمه ام براش یه مشکلی پیش اومده بود و نتونسته بود بیاد مامانشو ببینه، خیلی بی قراری میکرد و مدام در حال گریه با صدای بلند بود. یه پسر 5 ساله داره که من دقیقن 5 سال بود ندیده بودمش. یعنی یکی دوبار وقتی خیلی کوچیک بود دیدمش و بعدش هرباری که دختر عمه مو دیدم پسرش باهاش نبود. تو این مراسما ولی پسره همه اش به مامانش چسبیده بود و خیلی خیلی خیلی ترسیده بود از این گریه های مامانش.
یادمه تو یکی روزا گشنه اش بود و هرچی بهش گفتن بیاد تو آشپزخونه بهش غذا بدن، نیومد تا بالاخره مامانش باهاش اومد و اونم نشست یکم غذا خورد. یه عروسک بت من با خودش آورده بود و من همینجوری که کنارش نشسته بودم تعریف کردم که منم دارم از اینا ولی مال من کوچیکه و باتری نداره، بهش کلید آویزون میکنم. کم کم خوشش اومد و هی میپرسید دیگه چی داری و منم برای درباره ماشینا بقیه اکشن فیگورایی که دارم گفتم و یکمی که گذشت دیگه مامانشو ول کرد و اومد این طرف و بت منشو آورد و شروع کرد توضیح دادن که چیکارا میتونه بکنه و خودش اسپایدر من و سوپر من و شرک و باز و همه اینا رو داره خونشون و خلاصه یه نیم ساعتی با هم بازی کردیم و حسابی حالش عوض شده بود و اصن یادش رفته بود مامانشو. بعدش یکم شلوغ شد خونه و من میخاستم ظرفا رو بشورم و بهش گفتم میخای بمونی اینجا یا میخای بری بالا پیش بابات گفت نه من میمونم پیش تو . اومد کنار سینک وایساد و همینجوری شروع کرد درباره اینکه تو خونه به مامانش کمک میکنه و بلده ظرف بشوره و سفره رو جمع کنه حرف میزد و منم بهش گفتم اگه میخای بیا این فنجونا رو از من بگیر بذار رو اون پارچهه تا خشک بشن، خیلی خوشحال شد و یکمی ام اینجوری سرش گرم بود.
ولی بعد باز شروع کردن دعا خوندن و دوباره مامانش گریه اش بلند و شدید شد و اینم یهویی دوید تو سالن و بعد دوباره برگشت پیش من دستمو گرفت و گفت ببین! مامان من باز داره گریه میکنه!
نمیتونم بگم اون چیزی که تو چشماش بود دقیقن چی بود. حتا نمیتونم بگم احساس خودم تو اون لحظه چی بود. اینکه یه بچه ای انقد ترسیده و تنها باشه که از بین اون همه آدمی که خیلی بیشتر و بهتر از من میشناختشون بیاد به من بگه چرا مامانم گریه میکنه یه حس فلج کننده ای داشت.
بهش گفتم آره داره گریه میکنه چون ناراحته. هیچی نگفت. ولی قشنگ حالش بد شده بود باز. بهش گفتم توام ناراحتی؟ گفت آره. گفتم میدونم. ولی بعضیا وقتی ناراحت میشن باید گریه کنن که حالشون خوب بشه. مامانتم الان خیلی ناراحته و گریه میکنه که حالش خوب بشه. از تو ناراحت نیست. هیچی نگفت. یکمی برا خودش را رفت تو آشپزخونه و بعد گفت من میخام بازی کنم و ناراحت نباشم. گفتم باشه اشکال نداره. و باز نشستم یکمی باهاش بازی کردم.
ولی تمام مدت فکرم مشغول بود. هنوزم هروقت یادش میفتم همون قد ناراحت میشم. چون احساس میکنم مواجهه بچه ها با سوگواری و غم و دیدن غم و سوگواری آدما خیلی براشون سخت و ترسناکه. و عمومن هیچ کس به این چیزا اهمیت نمیده. اون حجم از سر و صدا و گریه های تموم نشدنی که حتا برای ما آدم بزرگا هم سخته، خیلی بچه ها رو مضطرب میکنه.
از کجا به کجا رسیدیم.
درکل من خیلی وقتا که به اطرافیانم نگا میکنم میبینم من هیچ وقت نتونستم مث اینا باشم. خانواده داشتن، ازدواج و بچه داشتن هیچ وقت توی ذهن من نبوده. شایدم چون زندگیم همیشه یه جوری پیش رفته که حتا نتونستم خودمو با یکی در کنار هم ببینم، نا خودآگاه این شکل از زندگی که به ازدواج و بچه داشتن ختم میشه تو محدوده تفکر و رویای من نبوده. نمیدونم. ولی تازگیا خیلی به این فک میکنم که اگه یه روزی زندگیم به یه حدی از رفاه و ثبات رسید که تونستم بهش مطمئن باشم، یه بچه بیارم و با هم یه خانواده بشیم.
راستش این که احساس میکنم این مدل تنهایی و جدا افتادگیی که من احساس میکنم نسبت به خودم و جهان اطرافمو فقط یه بچه پرورشگاهی حس کرده و شاید اگه ما با هم باشیم بهمون خوش بگذره.
برچسب:
نویسنده: اشکان اسماعیلی