خرید بک لینک

یه دختری هست تو آشناهای ما، که خیلی خوشگله. خیلی مهربونه. خیلی از دور و در حالت کلی انسان کاملی به نظر میاد، ولی یه خرده شیشه هایی داره تو خمیره وجودش که برام خیلی خنده داره و گاهی دلم میخاد برم بهش بگم ببین تو واقعن خیلی مایه غبطه خیلیا هستی. چیزی که هستیو دوس داشته باش.

مثلن یادمه من یه بار تو یه مهمونیی به درخاست صاحب خونه سالاد کاهو و ماست و خیار سفره رو تزئین کردم، و خیلی همه تعریف کردن که وای چقد با سلیقه و قشنگ شد و خیلی سفره خوشگل شده و فلان. حتا همه شون گفتن ماهم دفه دیگه مهمونی داشتیم تو بیا برامون درست کن شکل غذا ها رو و این چیزا.

منم گفتم آره اینا به خاطر اینه که من هنر خوندم! استادمون میگفت هنر بخونی هر جا بری میگن تو هنرمندی پاشو بیا سالادو تزئین کن و کلی خندیدیم و مسخره بازی کردیم سر این حرف. و کلن اصن به نظر من چیز توهین آمیز یا بد یا چمیدونم تحقیر و بولی کردن کسی نیست. صرفن یه شوخیه دیگه. حالا سالاد تزئین کردن یا نعنا ریختن رو ماست مگه شان کسیو بالا پایین میکنه؟

ولی، این دختره دقیقن از همون روز هر بار منو تو هر مهمونی دیگه ای دیده با صدای بلند و مسخره مانند گفته سالادو بدین نازنین تزئئین کنه، هنر خونده! و دقیقن هر بارم اینو تعریف میکنه که یادته گفتی استادتون بهتون گفته بعد از دانشگاه میرین سالاد تزئین میکنین؟ هر هر.

واقعن نمیدونم چرا انقد دوس داره هربار اینو بگه و احساس میکنه الان من باید از این حرف شرمنده شم یا مثلن ناراحت شم یا چی. ولی من واقعن برام مهم نیست و بیشتر احساس میکنم از ناراحتیشه که اینجوری میگه و چون خودش نمیتونه یا براش مهم نیست یا اصن دوس نداره که یادبگیره با خیار و گوجه و هویج سالادشو خوشگل کنه :)) _حالا انگار چه فضیلتیه_ و خیلی سختشه که تو خونه مامانش منو صدا کنن برا این کار_یا حتا خودش تو خونه خودش باز منو صدا کنه_

حالا اینا رو گفتم بذارید یه برش از آنچه قبلن بین ما گذشته هم بنویسم.

بچه که بودیم، تا دوره نوجوونی، یه سری دوستای خانوادگی داشتیم که باهاشون رفت و آمد میکردیم و بعد از دوره راهنماییِ من دیگه کم کم از بین رفت این روابط.

یکی از خانواده ها که باهاشون خیلی مراوده داشتیم و البته فامیل مامانم بودن یه جورایی، خیلی با ما فرق داشتن. و دارن هنوز. من نمیدونم کلن چه اصراری بود ما با همچین آدمای انقد متفاوتی در تماس باشیم.

اینکه میگم فرق داشتن، منظورم سطح در آمد و اینا نیست، تو یه سطح بودیم تقریبن. منظورم فرهنگه. اونا از این خانواده هایی بودن که خیلی به بچه ها اهمیت میدن و مامان باباها کتاب روانشناسی میخونن و با بچه هاشون خیلی حرف میزنن و پدر خیلی نقش اساسی در تصمیمات و تربیت بچه ها داره. حتا تا مدت زیادی تو خونه با بچه هاشون انگلیسی حرف میزدن و وقتی مهمون داشتن و میخاستن چیزی بگن به بچه که بقیه متوجه نشن، انگلیسی حرف میزدن.

یعنی واقعن خیلی فرق داشتیم. این رابطه احتمالن رو حساب دوست بودن مامان من با مامان اون خانواده و نسبت فامیلی که با پدر اون خانواده داشت، شکل گرفته بود. ولی واقعن من الان که بهش فک میکنم میبینم هیچ خاطره خوبی از ارتباطم با اونا ندارم. نه این که بد باشه ها ولی چیز شیرینی توش نیست. بیشتر وقتی بهش فک میکنم یه حس دلسردی میاد تو وجودم.

مخصوصن بعد از بزرگتر شدنمون دیدن این تفاوت ها خیلی باحال نبود. نه فقط رابطه مامان باباهه با بچه ها، حتا رابطه خودشون دوتا. خیلی رمانتیک و خیلی عاشقانه بوده و هستن. چیزی که مامان بابای من هیچ وقت نبودن. نیستن و اصن نمیتونن باشن. چون مامان من اصن مدلش این جوری نیست و بابامم که کلن برا خودشه. البته برا مامانم اینا بد نبود، که یه چیزایی از این فرهنگ یاد بگیرن و بخان ما رو بهتر تربیت کنن، ولی در کل چیزی که واقعی باشه با چیزی که مدل سازی شده باشه خیلی فرق داره دیگه.

چیزی که من خیلی خیلی خیلی از این خونواده یادمه، اینه که اینا هیییییییچ وقت، به معنای واقعی کلمه هیچ وقت از بچه هاشون تو جمع بد نمیگن. ینی من ندیدم تو همه این سالها مامان اینا یه بار بیاد بگه بچه من 6 ماهش بود خوب غذا نمیخورد یا اون یکی 7 سالش بود مشقاشو نمینوشت. فلان کارو بلد نیست. شلوغه. شلخته اس. ناسازگاره. یعنی اصن هیچ چیز اینجوریی از بچه هاشون با کسی مطرح نمیکنن و حتا وقتی کسی یه خاطره ای میگه که مثلن من یادمه بچه تون یه شب خونه ما تا صب جیغ کشید و نخابید یا خیلی بد غذا بود یا با بچه های دیگه دعوا میکرد، اونا اصن ادامه نمیدن و میخندن و رد میشن.

نمیدونم چرا ولی واقعن برام جالبه که انقد حریم خصوصی دارن برا خودشون که از مشکلات و سختیاشون هیچ وقت برا بقیه حرف نمیزنن.

بعد اینا یه دختری دارن، که 20 روز از من بزرگتره و کلن از بچگی ما با هم بزرگ و به تبعش مقایسه شدیم. چون اون دقیقن یه مدل کوچیک شده از مامانش بود و خب من حتا هنوزم نمیدونم دقیقن شبیه کیم، ولی به هرحال چیزی بودم که خیلی زیاد با اون فرق داشتم.

اما مامانم همیشه دوس داشت من مث اون رفتار کنم. علنن نمیگفت، ولی همیشه مثال میزد که مثلن ببین فلانی چقد اینجوری یا اونجوریه. و واقعن به نظر من جوری که اون دختره بود، اصلللللن جالب نبود. از اینایی بود که از 11 سالگی دوس دارن زن باشن و ازدواج کنن و بچه داشته باشن. مث مامانا لباس میپوشید و هیچ وقت ندیدم بگه مثلن از یه عروسک یا یه چیز گوگولی بامزه ای خوشش میاد. از تمام حیوونای جهان میترسید و حاضر نبود حتا دوچرخه سوار بشه چه برسه به بازیای دیگه. بعد که بزرگ تر شدیم هی بیشتر و بیشتر دیدم وای چقد این دختره عجیبه. کلن همه درگیریش این بود که "ناز" باشه تا بیان خاسگاریش و روابط رمانتیک و جنسی بین زن و مرد واقعن براش خیلی مهم بود. دغدغه اش بود در واقع و از اولین باری که پریود شد هی فاز برداشت و 890 بار رفت دکتر زنان!!! حالا من نمیدونم دختر 13 ساله دقیقن چرا باید برای دل درد ساده پریود بره 5 تا دکتر زنان.

بعد چیزی که این وسط بود، این بود که مامان من از این چیزا و خیلی چیزای دیگه خبر نداشت و فقط یه ظاهر آروم و خجالتی از این دختره میدید و عاشقش بود که به به مثلن این دختره حجابش چه خوبه، چقد با پسرا با اخم و سنگین حرف میزنه و مناسبات اسلامی و شرعی رو رعایت میکنه و دامن و تونیک صورتیِ تور و ربان دار میپوشه.

من ولی کم کم فهمیدم این دختره جز اینا هیچ چیز دیگه ای که بلد نیست به کنار، حتا درسشم اصلن خوب نیست و به شدت تو استرس کنکوره و حتا با این که یه مدرسه خیلی خیلی خیلی خوب میره میترسه که هیچی قبول نشه. رشته شم انسانی بود _رشته ای مامان من جنگ جهانی اولو سرش با من راه انداخت و آخرش نتونست وادارم کنه انتخابش کنم_ بعدم فهمیدم تو دوره راهنمایی هم این دختره درسش خیلی بد بوده و معدلش 16 اینا بوده مثلن! _حالا من تو کل دوران تحصیلم دوبار فقط معدلم هیجده شد، یه بار دوم راهنمایی یه بار اول دبیرستان و همون وقتم از نظر مامانم افت تحصیلی داشتم و حواسم پرت چیزای بیخودی بود _ و برا ثبت نام تو اون مدرسه هم کلی این در اون در زدن تا قبولش کردن و اینا.

ولی خب من هیچ وقت اینا رو به مامانم نمیگفتم. یعنی وقتی خودم واقعیتو فهمیدم یه جوری دیگه اون مقایسه ها برام بی ارزش شد و گذاشتم مامانم دلش خوش باشه که این دختره خیلی خوب و خفنه و واقعن دیگه برام مهم نبود چقد ممکنه منو علنن و پنهانی با اون مقایسه کنه.

بعد از اینکه جواب کنکور اومد و اون یه رشته خیلی پایین تو علوم انسانی قبول شد-اینو خودش بعدن اعتراف کرد که صرفن به خاطر لیسانس گرفتن اون رشته رو ادامه داده و خیلی بیخود بوده_ فقط چون دانشگاه تهران قبول شده بود باباش براش یه مهمونی بزرگ گرفت. من چون نیمه متمرکز بود رشته ام و جوابش تو بهمن میومد یه سه چار ماهی همچنان محل ترحم آدما بودم و حتا خود این دختره فک میکرد دارم دروغ میگم که جوابم هنوز نیومده و هی میگفت حالا کاش دانشگاه آزادم شرکت کرده بودی و فلان. بعدنم که فهمید من چی قبول شدم حتا یه تبریک ساده هم نگفت.

ترم دو یا سه بودیم که نامزد کرد و باز مامان من شروع کرد که آره ببین اینا چه زرنگ! ن و هر دوتا دختراشون تو 18، 19 سالکی ازدواج کردن و رفتن دنبال زندگیشون و کلن تا یکی دوماه مغز منو سوراخ کرد با کوبیدن این ازدواج موفق!

همون موقع ها یه بار اومدن خونه ما و دختره یه جوری لباس پوشیده بود که انگار 13 ساله ازدواج کرده. یه روسری براق و مامان طور با این جورابای نازک مشکی زنونه و مانتوی کرپ و چادر مجلسی. حلقه بزرگ و براقشم دستش بود و کلی قند تو دلش آب میشد از تبریک گفتنای مامان و بابای من.

بعدش که با هم تو اتاق بودیم و داشتیم حرف میزدیم گفت آره خوب شد من تونستم انتخاب کنم و اینا، چون در مقایسه با خاهرم من الان بیست سالمه و ترشیده ام!!!!! یعنی قشنگ من شاخام داشت از گوشام میزد بیرون که واقعن چرا یکی خودش باید به خودش بگه ترشیده. دیگه هیچی نگفتم ولی بعدن که مامانم هی چند بار دیگه گفت، منم گفتم اون خودشو با خاهرش که 18 سالگی ازدواج کرده مقایسه میکنه و فک میکنه ترشیده! من مامانم 30 سال پیش تو 25 سالگی ازدواج کرده! چرا من باید الان فک کنم ترشیده ام؟!

بعدش اینجوری شد که شب عروسی، اون ازدواج به هم خورد و خانواده اش مجبور شدن تک تک زنگ بزنن به فامیلا و کنسل کنن دعوتشونو! و تا مدتها هیچ کس خیلی نمیدونست اصل قضیه چی بوده و تاااااازه بعد از این اتفاق و بعد از اینکه مامانش یکی دوبار با مامان من خیلییییییییی سر بسته حرف زد مامانم قانع شد که آره ازدواج تو سن انقد پایین خیلیم خوب نیست.

بعد از این اتفاق یکی دوبار باباش و خودش هی به من گفتن آره بیا خونه ما و بیا با هم قرار بذاریم و فلان و منم یه بار رفتم خونشون و دختره نشست کل ماجرای نامزدی و مشکلاتشو برام تعریف کرد. البته بازم من به کسی نگفتم هیچ وقت. چون به نظرم جالب نیست آدم تصویر دیگرانو تو مجامع عمومی خراب کنه، اونم برا چیزی که واقعن ربطی به بقیه نداره و همه بالاخره یادشون میره، ولی کلن برام جالب بود آدمی که انقد همه فک میکردن میفهمه و بالغه، این کارای بچه گانه رو انجام داده باشه یا حتا بی دلیل از خیلی چیزای اساسی و تابلو تو رفتار طرف مقابل چشم پوشی کرده باشه.

اون موقع من خیلی با دوره راهنمایی که با این دختره خیلی معاشرت داشتم فرق کرده بودم و مخصوصن چون رابطه مون کمتر شده بود، مامان منم کمتر فرصت قیاس داشت و من خیلی راحت تر تونسته بودم جوری باشم که میخام و کارایی رو بکنم که میخام و اون روز دیدم که واقعن من هیچ وقت هیچی از این کمتر نداشتم و حتا خیلی بهتر بودم. تو خیلی چیزا.

فقط سالها بیخودی اجازه دادم که دیگران صرف هم سن بودن یا تا حدی شبیه بودن ظاهرمون، ما رو مقایسه کنن.

قطعن من بیشتر اذیت شدم چون رفتار اون خانواده با رفتار خانواده من خیلی فرق داشت و اون دختر هر جوری که بود یه عشق بی حد و حصری از خانواده اش داشت، رابطه خیلییییی صمیمی با پدرش و حتا پذیرش بی اما و اگر مادرش و الگو برداری جز به جز ازش. چیزایی که من نداشتم و حتا باهاش درگیر بودم.

ولی خوشحالم که تونستم خودمو از این اتفاق نجات بدم و راه خودمو پیدا کنم و اون جوری باشم که باهاش راحتم. الانم واقعن حس بدی به اون دختره ندارم و دوسش دارم. ما با هم فرق داریم و فرق داشتن دلیل بهتر بودن یا بدتر بودن کسی نیست، کاش مامان منم میفهمید که بچه ها اون چیزی میشن که میبینن، نه اون چیزی که مامان باباها میخان.

برچسب: نویسنده: اشکان اسماعیلی تاريخ: پنجشنبه 15 خرداد 1399 ساعت: 0:58

صفحه بندی